تبليغاتX
بهتر ببین - مرثیه ای برای سرآغاز بیست و هفتمین سال سفر در نشئه جسمانیم
آنچه ذهنم را بازي مي دهد
و امروز برای لحظه های زندگیم افسوس خوردم .لحظه هائی که زود در غفلت گذشتند ،لحظه های که در آنها خبری بود و من بی خبر ،لحظه هائی که باید می بودم و من نبودم ،لحظه هایی را که نه بدنبال دنیا می بودم و نه آخرت و فقط او را می باید می خواستم کجا رفتند ؟...

و اما :

خدایا هرکه را عشق نیست ارزشش چیست؟

یافته ام که برای رسیدن به تو ،می تواند یاد و نام مخلوقی ، مرا به کنار سکوی اوج برساند ،مرا با یاد دو کلثوم حیران خلقت خود کردی ،اولی بود که قدر مرا به او  شناساندی و من بودم که قدر او را نشناختم ،دومی را من قدر دانستم و او مرا قدر نشناخت. اولی را هر کجا هست عزت بده و دومی را با هرکس و هر کجا هست شناخت و درکی بده که مبادا قدر او را نیز نداند...

به هر چه آفریده ای عشق  و مهر ورزیدمم ،زیرا برای این دنیا زشت و زیبائی نمی شناسم ،و این دیده کوته بین من است که بدنبال زشت و زیبا است...

نمی دانم چه آهی دست مرا از دامان رحمتت کوتاه کرد که چنین غم و پریشانی مرا در گرداب خود فرو برد ...

 و نمی دانم دیگر چه آهی در من اثر کرد که بایستی هر صبح رخسار مدعی را ببینم که با دیدن او داغی دیگر بر جگر خون خوردام افزون می شود...

رها کن ای مدعی دگر آتش بس است

رها کن ای مدعی دگر طنازی بس است

رها کن ای مدعی،ادا را

                                تنها در انتظار رزق عشقی دگر است

دور شو ای مدعی از دیده تنها

تنها در دیده سیه چشمی دگر است

اما با دلم چه کنم :

رها کن ای دل دگر آه و ناله بس است

رها کن ای دل دگر سوگواری بس است

رها کن ای دل دگر خماری بس است

رها کن ای دل دگر خواب بس است

رها کن ای دل دگر عشق ورزی با او بس است

                                                           مهربانا ،منتظر رزق توام...

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 9:46 PM  توسط یوسف  |