تبليغاتX
بهتر ببین
آنچه ذهنم را بازي مي دهد
بر اين انديشه بودم كه عشق ازلي و ابدي بوده ، هست و تنها بايد آنرا پيدا كرد.حافظ مي گويد:

عشق دردانه است و من غواص و دريا ميكده

                                               سر فرو بردم در آنجا تا كجا سر بر كنم

در نوشته هاي پيشين دعا كردم"خدايا منتظر رزق عشق توام" منتظرم تا خوبرويي را در قضاي من ثبت كني و بي شك من نيز در قضاي او ثبت شده ام و در اين قضا تبديل و تغييري نباشد كه من با غفلت در بندگيم آن را از من باز گيري.

بعد از سالها دردانه ام را در ميان اين همه رزق موجود در عالم يافتم ،اما يافتن لذتش ،صعودش كوتاه بود ديگر مرا به اوج نمي رساند ،آري عشق حد دارد ،صعود قله عشق كوتاه است ،بايد به دنبال قله هايي تا اوج باشم...

انديشيدم كه عشق هنر يافتن ،تلاش ،جوشش و التهاب براي وصال است . بايد آنرا آموخت و در خود پرورش داد ،چيزي نيست كه در ذات ما نهاده باشند ،اما اگر چنين باشد ،بعد از عقد پيوند آسماني اين جوشش و التهاب فرو نمي نشيند؟اگر اينطور باشد ديگر از اين پيوند چه مي ماند ؟جز در كنار هم بودن . ايثار براي همديگر كه به آن عشق مي گويند...اين ايثار حد عشق است .

نميتوانم بپذيرم پيوند آسماني ام را بر اساس عشق بيافرينم ،از سردي و روزمرگي بعد از آن هراس دارم ، مي ترسم ديگر التهابي براي بودن و ماندن در همراهيش نداشته باشم...

بدنبال پيوندي هستم كه عشق بيافريند و نه عشقي كه به پيوند منجر شود.اما بيان نمودم كه عشق را براي همراهي ناتوان مي بينم و بدنبال چيزي فراتر هستم كه او ازلي و ابدي باشد.

آري اين دوست داشتن و بدنبال آن محبت بي حد من است كه مي تواند مرا همراهي نمايد . مي تواند مرا به راس همه قله ها برساند ،به خود خدا برساند...

روزگاري عشق دوست داشتن و محبتم را در دايره تنگ خود محصور نمود ،و در پي آن مجالي براي خود نمايي ايندو پيدا نشد .

بدنبال پيوندي هستم كه لحظه لحظه اش جز دوست داشتن نباشد ،جز محبت ورزيدن و محبت گرفتن نباشد ،در اين صورت است كه برايم بودن و همراه بودن و يار بودن ملال نمي آورد ،بلكه هر آن بر جوششم ،بر التهابم ،بر بي قراريم مي افزايد.

از اينكه نمي داني چقدر مي توانم محبتم را نثارت كنم ،چقدر تو را دوست دارم .سخت از خودم دلگيرم ،زيرا مجالي نيافتم كه بيان كنم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 5:30 PM  توسط یوسف  | 

بی قرارم ،بي قرارم ،بي قرار ،

                                        حبيبم چون تو قرار از دلم ربوده اي...

نگران هيچي نيستم ،جز اينكه نكنه شرمنده دلم بشم...و اين بي قراري آن تا به روز حساب ادامه داشته باشه.

اينبار خيلي بهم اعتماد كرده

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 1:13 PM  توسط یوسف  | 

فکر بهبود خود ای دل زدری دیگر کن       درد عاشق نشود به ،به مداواي حكيم

روزهاي زيبايي رو دارم تجربه مي كنم.تا حالا به اين موضوع فكر كردين : لذت  زيباييها رو هر روز تجربه مي كنيم ،ديدن گلي زيبا ،منظره اي دلنواز ،چهره اي زيبا ،خط و تصويري زيبا ،كلام و نگاهي از روي محبت به مخلوقي ،اينها همه انسان رو شاد مي كنند و كمتر كسي است كه با چشيدن لذت اين زيبايي ها زبان به تسبيح خداوند باز نكنه ،حالا هر بنده اي به زبان خودش...

در طول عمر دنيايي خداوند محبت بنده اي از خودش رو در دل ما قرار ميده ،و با اين محبت ما حيران و بي قرار ،شيداي مخلوقش مي شيم ،و همه اين دنياي مادي در چشم ما بي رنگ مي شه و تنها چيزهايي كه نمود پيدا مي كنند ،مخلوق و خالق او هستند...

 اگه خداوند يه قطره از لذت دوست داشتن خودش رو به ما بچشونه چي مي شه؟

+++++++++++++++++++++

دارم مي رم پابوسي آستان علي ابن موسي الرضا (ع) به ياد همه دوستان هستم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 2:49 PM  توسط یوسف  |