|
|
|
|
|
ارزان ترت از هیچ گرفتند و گذشتند امروز ندانم که فروشند به چندت جان داری و درسی به جهان یاد گرفتی ارزان تر از این درس محبت ندهندت +++++++++++++++++++ پی نوشت: موندم تو حکمت خدا ،ما كه نه از كار خودش با خبريم و نه از كار بنده هاش مونديم هاج و واج كه برا شفاف سازي و اعتماد سازي چه ديپلماسي رو بكار بگيرم. و در اين بحران كه برام پيش آمده پام رو كج نزارم كه خدايي نكرده دل يكي رو بشكنم. |
||
|
|
|
|
|
حال من مثل محكوم بي گناهي هست كه غيابي براش حكم صادر مي كنند و فرصت تفهيم اتهام و دفاع از خودش رو ازش سلب كردند و بايستي بالاجبار جور ناكرده ، ناگفته و ندانسته ها رو تحمل كنه...
اگر اين محكوم خطايي هم داشته باشه ،با دونستن اينكه بخاطر كدام جرمش داره زجر مي كشه . خيلي راحتتر مي تونه اين دوران رو سپري كنه و در صدد رفع عيبش باشه... مهربانا اين شرط انصاف در حضور تو نيست (فَأَغِثْ يا غِياثَ الْمُسْتَغيثينَ)
عشق است و مفلسي و جواني و نوبهار عذرم پذير و جرم به ذيل كرم بپوش |
||
|
|
|
|
|
چند روزي هست قدم در وادي محبت نهاده ام و تصميم بر پيمودن راه تا رسيدن به وصال ،با ره توشه صداقت و دل بدون زنگارم دارم و در اين ايام تسكين دهنده روح بيقرارم ، ياد خدا و مخلوقش و همچنين اشعار تفسير گونه حافظ از كتاب حضرت دوست بوده است. دوبار در لطيف ترين لحظات گذران عمرم دل بدو سپردم و از معرفت انباشته در غزلهاي او سيراب گشتم و ايمان آوردم كه سخن او صدق است. خود مي گويد : "شعر حافظ همه بيت الغزل معرفت است*** آفرين بر نفس دلكش و لطف سخنش" يوسف گم گشته باز آيد به كنعان غم مخور *** كلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور اي دل غم ديده حالت به شود دل بد مكن *** و اين سر شوريده باز آيد به سامان غم مخور دور گردون گر دو روزي بر مراد ما نرفت *** دائما يكسان نباشد حال دوران غم مخور هان مشو نوميد چون واقف ني اي از سرغيب *** باشد اندر پرده بازي هاي پنهان غم مخور ************* چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش *** به هر شکسته که پیوست تازه شد جانش کجاست همنفسی تا به شرح عرضه دهم *** که دل چه میکشد از روزگار هجرانش زمانه از ورق گل مثال روی تو بست *** ولی ز شرم تو در غنچه کرد پنهانش تو خفتهای و نشد عشق را کرانه پدید *** تبارک الله از این ره که نیست پایانش جمال کعبه مگر عذر ره روان خواهد *** که جان زنده دلان سوخت در بیابانش بدین شکسته بیت الحزن که میآرد *** نشان یوسف دل از چه زنخدانش بگیرم آن سر زلف و به دست خواجه دهم *** که سوخت حافظ بیدل ز مکر و دستانش ******************* و اين دو بيت را از بهر حبيبم مي نويسم : چون تويي نرگس باغ نظر اي چشم و چراغ سر چرا بر من دلخسته گران مي داري در حريم عشق نتوان زد دم از گفت و شنيد زآنكه آنجا جمله اعضا چشم بايد بود و گوش |
||
|
|
|
|
|
هیچ و هیچ و هیچ لذتی در دنیا ،باندازه دوستي با خدا لذت بخش نيست. بيائيم در زندگي خدايي باشيم نه با خدا باشيم |
||
|
|
|
|
|
مثل لحظات امتحان كه جواب سوال رو مي دوني ولي موندي كه از كجا مطلب رو شروع به نوشتن كني ...
در حالي كه به دعوت افلاکیان، روح و قلبم را براي گرد گيري به مجمع ملائك و روح هاي به وصال رسيده مي بردم با نيك صيرتي مواجه شدم كه مرا با حضرت دوست ،دوستي دوباره بخشيد. و حال من مانده ام و نواي قلبم كه پروانه ها را بسوي من مي خواند ايمان دارم حضرت دوست با تلاش نيكوي من هر چه خير است عطا مي كند و بايستي اينبار، حفاظ پنجره دلم را بردارم... |
||