تبليغاتX
بهتر ببین
آنچه ذهنم را بازي مي دهد

ارزان ترت از هیچ گرفتند و گذشتند

                                                          امروز ندانم که فروشند به چندت

جان داری و درسی به جهان یاد گرفتی

                                                          ارزان تر از این درس محبت ندهندت

+++++++++++++++++++

پی نوشت: موندم تو حکمت خدا ،ما كه نه از كار خودش با خبريم و نه از كار بنده هاش مونديم هاج و واج كه برا شفاف سازي و اعتماد سازي چه ديپلماسي رو بكار بگيرم. و در اين بحران كه برام پيش آمده پام رو كج نزارم كه خدايي نكرده دل يكي رو بشكنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 4:26 PM  توسط یوسف  | 

حال من مثل محكوم بي گناهي هست كه غيابي براش حكم صادر مي كنند و فرصت تفهيم اتهام و دفاع از خودش رو ازش سلب كردند و بايستي بالاجبار جور ناكرده ، ناگفته و ندانسته ها رو تحمل كنه...

اگر اين محكوم خطايي هم داشته باشه ،با دونستن اينكه بخاطر كدام جرمش داره زجر مي كشه . خيلي راحتتر مي تونه اين دوران رو سپري كنه و در صدد رفع عيبش باشه...

مهربانا اين شرط انصاف در حضور تو نيست

(فَأَغِثْ يا غِياثَ الْمُسْتَغيثينَ)

 

           عشق است و مفلسي و جواني و نوبهار

                                                         عذرم پذير و جرم به ذيل كرم بپوش

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 7:55 AM  توسط یوسف  | 

 چند روزي هست قدم در وادي محبت نهاده ام و تصميم بر پيمودن راه  تا رسيدن به وصال ،با ره توشه صداقت و دل بدون زنگارم دارم و در اين ايام تسكين دهنده روح بيقرارم ، ياد خدا و مخلوقش و همچنين  اشعار تفسير گونه حافظ از كتاب حضرت دوست بوده است. دوبار در لطيف ترين لحظات گذران عمرم دل بدو سپردم و از معرفت انباشته در  غزلهاي او سيراب گشتم و ايمان آوردم كه سخن او صدق است. خود مي گويد :

"شعر حافظ همه بيت الغزل معرفت است*** آفرين بر نفس دلكش و لطف سخنش"

يوسف گم گشته باز آيد به كنعان غم مخور      ***  كلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور

اي دل غم ديده حالت به شود دل بد مكن        *** و اين سر شوريده باز آيد به سامان غم مخور

دور گردون گر دو روزي بر مراد ما نرفت              ***  دائما يكسان نباشد حال دوران غم مخور

هان مشو نوميد چون واقف ني اي از سرغيب  *** باشد اندر پرده بازي هاي پنهان غم مخور

*************

چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش        *** به هر شکسته که پیوست تازه شد جانش

کجاست همنفسی تا به شرح عرضه دهم  ***   که دل چه می‌کشد از روزگار هجرانش

زمانه از ورق گل مثال روی تو بست           ***  ولی ز شرم تو در غنچه کرد پنهانش

تو خفته‌ای و نشد عشق را کرانه پدید       ***  تبارک الله از این ره که نیست پایانش

جمال کعبه مگر عذر ره روان خواهد           ***  که جان زنده دلان سوخت در بیابانش

بدین شکسته بیت الحزن که می‌آرد         ***  نشان یوسف دل از چه زنخدانش

بگیرم آن سر زلف و به دست خواجه دهم  *** که سوخت حافظ بی‌دل ز مکر و دستانش

*******************

و اين دو بيت را از بهر حبيبم مي نويسم :

چون تويي نرگس باغ نظر اي چشم و چراغ     سر چرا بر من دلخسته گران مي داري

در حريم عشق نتوان زد دم از گفت و شنيد    زآنكه آنجا جمله اعضا چشم بايد بود و گوش

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 11:41 AM  توسط یوسف  | 

هیچ و هیچ و هیچ لذتی در دنیا ،باندازه دوستي با خدا لذت بخش نيست.

بيائيم در زندگي

خدايي باشيم نه با خدا باشيم

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 1:20 PM  توسط یوسف  | 

مثل لحظات امتحان كه جواب سوال رو مي دوني ولي موندي كه از كجا مطلب رو شروع به نوشتن كني ...

 در حالي كه به دعوت افلاکیان، روح و قلبم را براي گرد گيري به مجمع ملائك و روح هاي به وصال رسيده مي بردم با نيك صيرتي مواجه شدم كه مرا با حضرت دوست ،دوستي دوباره بخشيد. و حال من مانده ام و نواي قلبم كه پروانه ها را بسوي من مي خواند

ايمان دارم حضرت دوست با تلاش نيكوي من هر چه خير است عطا مي كند و بايستي اينبار، حفاظ پنجره دلم را بردارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 9:54 AM  توسط یوسف  |