|
|
|
|
|
و اکنون دل از بس که در تنهائي انتظار خمیازه کشید، به خواب رفت!
خوابي ، سرد و عميق كه تنها كلاغي سكوت لحظه هاي تنهائيش را مي شكست. سرابی يخ زده در انتهايش او را به خود مي خواند خورشيد از سرماي دلم رخش سرخ و كلامي براي عرضه نداشت همه جا پر بود از تلنبار عشق هاي يخ زده كه مدتهاست اميد در آنجا از بي تابي قدمي نزده است. با صدايي لرزان و خفيف فرياد مي زد اي مردم عشق در ديار شما سرابي خشكيده از جفاست. هراسان که مبادا ،از سراب بگذرم و رویایم تعبیر دگر شود! تلنگری که ترک اندازد يخ روءیایم ، كجاست؟ ... |
||