|
|
|
|
|
خیلی وقته که دل و دماغ نوشتن ندارم،بيشتر مردم اصطلاح سر دوراهي قرار گرفتم رو بكار مي برند ولي من سر چند راهي قرار گرفتم ... حالا توضيحش بماند برا بعد. امسال و سال گذشته به نظر خودم يكي از سخت ترين سالهاي عمرم هستش ،خيلي به خودم سخت گرفتم ،برا خودم كارهاي اضافي جور كردم. مطالعه بيشتر ،كلاس رفتم ،تدريس كردم ،بارها و بارها به خلوت كوهستان پناه بردم ،مشقت سفرهاي مكرر رو تحمل كردم ،فقط براي اينكه فراموش كنم: درد عشق را و هم اكنون جسمم ،روحم را خسته مي بابم . چند شب پيش ناگهان برق تمام شهر قطع شد ،و من در كنج حياط خانه بر اسب روياهايم سوار بودم در دشت افكارم مي تاختم كه زيبائي ستارگان شب مرا مبهوت خود كرد. تا به حال آسمان را چنين زيبا نديده بودم . براي تماشاي بهتر به بام خانه رفتم و در آنجا ستاره ام را به نظاره نشستم ،در نظرم روشنتر از هر شبي بود و گهگاهي با گوشه چشمي جوابي به افكارم مي داد . سوالهايم ،دل نگرانيهايم را جواب مي گرفتم تا اينكه جواب درد عشقم را يافتم : گنه خود كرده تاوان از كه مي جوئي ... در آن حال و هوا دلم تنگ باران بود ،اما باراني مي خواست كه ابر در پس پرده اش نباشد. و تسكين دهد جسم خسته ام را ،و بزدايد غم هايم را ،بشويد تيره گيهاي دلم را ... اما در باران قدرت تسكين و زدايش تيره گي هايم را نمي يابم و منتظرم تا يار ديرنم از راه برسد . مگر او بتواند همراهيم كند در راه: و او ماه رمضان است ... |
||
|
|
|
|
|
هنگامی به خوشبختیم ایمان آوردم ،که برای خوشبختی مدعی و حبیبش دست به دعا برداشتم... |
||