تبليغاتX
بهتر ببین
آنچه ذهنم را بازي مي دهد
زمین بوسه خاک را پذیرفته بود ،و آسمان شب به میزبانی ستاره ها رفته بود .قدمهایش را به نرمی در خنکای نسیمی که از چنگ برگهای درختان چنار پیاده رو گریخته بودند ،بر می داشت. نیم نگاهی به ویترین مغازه های کنار پیاده رو می انداخت و انبوه مردمانی را می دید که هر یک در پی کالائی برای افزودن به داشته های خود می گشتند.

بارها و بارها از این مسیر گذر کرده بود و با ساکنین آن آشنائی دوری داشت. از دور چشمش به زنبیلی در کار پیرزنی که جعبه ای آدامس در دست داشت افتاد ،نگاهش را به سوی دیگر چرخاند و کمی جلوتر که رفت حالت پیرزن نگاه او را خیره به خود نمود. چندین بار او را در این گذر دیده بود و از او آدامس گرفته بود... پیرزن جعبه آدامس را بر روی زنبیل گذاشت و با گوشه مقنعه اش از زیر قابهای عینکی ،که به چشمان او نور می بخشید .اشکهائی را که دنیای او را تیره می کردند پاک می کرد. از کنار او گذشت و سعی کرد خودش را به اطراف متوجه سازد. هنوز چند قدمی برنداشته بود که اضطراب و جودش را به لرزه درآورد. این احساس را بخوبی می شناخت ...بیاد حرف استادش افتاد"شاید این ،همان باب نجات باشد" با شتاب برگشت در بین راه دست در جیب کرد و هر آنچه داشت در مشت گرفت. به مقصد رسید بسته آدامسی را برداشت ،و بدون آنکه دست و زبانش را بشماره بیاندازد آنچه در مشت داشت بر روی زنبیل گذاشت.

"آقا جوراب احتیاج ندارید" با آنکه قبلا جوراب گرفته بود ،جورابی را برداشت . صدائی شنید "الهی خیر ببینی ،الهی که هرچی خیره ،خدا بهت بده" و در حالی که در چشمان او اشک شوق حلقه زده بود. نگذاشت که دیگر صدائی بشنود و بسرعت دور شد ...

و او خیر خداوند را دید...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 8:50 PM  توسط یوسف  | 

امروز بیست و پنجمین سال  سفرم را به پایان می رسانم.

در آغاز کوله سفرم خالی بود و سایه سنگینی بر دوشم احساس نمی کردم.در حالی بر فراز و نشیب زندگی گام می نهم که از راه رفته سراغی نمی گیرم. به این می اندیشم که چند ۲۵ سال دیگر تن خاک گامهایم را پذیرا می باشد؟و براي سالها و روزهاي نيامده چه برنامه و اسبابي مهيا نمايم.

چه زود گذشت(مثل وقتی که  سوار بر چرخ و فلک میشی)زود ،زود تموم شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 9:10 PM  توسط یوسف  | 

خيلي دلم هواي شنيدن صداي كشيده شدن قلم ني بر روي كاغذ رو كرده بود.بعد از مدتها يادي از روزهاي خوش گذشته نمودم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 6:34 AM  توسط یوسف  | 

بسم الله الرحمن الرحيم

بدان كه تو هستى و نمى ميرى . بدنست كه مى ميرد، تو هستى و زنده . حساب كار خودت را بكن كه چه تهيه ديده اى براى زندگى آخرت . ببين براى اين دو روزه ، كه مى دانى ثباتى در آن نيست ، چه كوششها و تقلاها مى كنى . براى آن جا كه به حكم فطرت هستى و زندگى ابدى است ، چه كوشش كرده و چه تهيه ديده اى ؟ در آن جا زندگى انفرادى است ، احتياجات را خودت منفردا بايد رفع كنى ؛ باب استقراض و استعداد مسدود است . اين جا آمده اى كه تهيه براى آن جا ببينى .
معصوم مى فرمايد: ((ما كانت الدنيا مرنين .))
بايد به اراده كارت درست شود به صرف اراده اداره شود، زندگى آخرت .
آن جا، نتيجه تحصيلات عقلى و نفسى و حسى است ؛ يعنى ، بايد عقلت منور باشد به معارف حقه و عقايد صحيحه و صالحه . مقياس مقاصد مهمه عالم برزخ و ماوراء اين عالم ، همانا شخص شخيص وجود مقدس پيغمبر اكرم (ص ) و ائمه هدى (ع ) هستند.
عقايد وقتى صحيح و اخلاق در صورتى نيكو و اعمال هنگامى درست است كه مطابق عقايد و اخلاق و اعمال محمد(ص ) باشد؛ ميزان صحتش ‍ اين است . تشكيل عالم برزخ بر اين منوال است كه آنچه اين جا عمل كرده اى ، آن جا يابى ، چنانچه قرآن مجيد مى فرمايد: ((و كل انسان الزمناه طائره فى عنقه و نخرج له يوم القيمة كتابا يلقيه منشورا.))
اين مرحله به حكم ((ملك دوران )) است كه سلطان حس است و آنچه از حس سرزده محكوم به حكم اوست ، ليكن صورت برزخى آن . در اين جا نظر به نامحرم كرده ، فاصله ميان باصره و صورت حسى در اين جانور است و در آن جا نار است .
در اين جا ميل به وصال و نزديكى بود، در آن جا به طورى كريه المنظر است كه مى گويى :
((با ليت بينى و بينك بعد المشرقين ))
در اين جا مرغ بريان كرده حرام خوردى و تمام حواست از آن ملتذذ بود و در آن جا مرغ بريان كرده آتشين است و تمام حواست معذب . لذا كشف خاتم انبياء براى نجات بشر كه مى فرمايد:
((الذين يا كلون اموال اليتامى ظلما انما يكون فى بطونهم نارا.))
مثال است ولى صورت كليه دارد. در اين جا رنج و تعب است . براى پرستش حق : در هواى سرد وضو گرفتن است و در هواى گرم روزه گرفتن و صرف نظر از مال ، و در برزخ صورت خشنودى حق را ملاحظه كردن و متنعم به نعم الهى بودن است .
خلاصه ، تامين حيات آخرت به علم و ادب است ، چه عملى و چه قلبى و چه حسى . فلاح و رستگارى تابع ايمان و عمل است : ((يا ايها الذين آمنوا)) يعنى در مرتبه پرستش نبينيد الا معبود را. حريت آن جا، نتيجه بندگى در اين جاست . كه نه خود را بيند و نه عبادت خود را.
لذا مى فرمايد: ((عبدتك )) عبادت مى كنم ترا. اين يكى از مراتب نازله ولايت و جلوه معبود و تجليبات ربوبى و كبرياى حق است و حرارت فطرت عشق است كه موجب پرستش و فناء در معبود و عدم ادراك عبادت مى شود.
يكى از سلاطين عالم برزخ ((ملك فتان )) است . كثيرالفتن و كثيرالامتحان كه ممتحن اعمال قلبى است و سنگينى و سبكى انسان را مى رساند. مى بيند اين كه در دنيا بوده ، آيا داراى ملكه صبر بوده است يا نه ؟ آيا داراى ملكه حياء و عفت و ملكه عدالت بوده يا خير؟ اگر داراست سنگين و خيلى عظيم الشاءن است . و اگر واجد نباشد سبك و بى وزن است .
يكى ديگر از سلاطين عالم برزخ ، كه عظيم ترين سلاطين است ، ((سلطان عقل )) است كه بشير و مبشر است ، به اعتبار مواجه شدنش با مؤ من كه داراى عقايد حقه صحيحه و واجد معارف الهيه است . نكير و منكر است ، به اعتبار مواجه شدنش با منافق و كافر كه داراى عقايد باطله فاسده است .
خلاصه ، از جمله مقامات عالم برزخ ، كه باطن ايمن عالم است ، ملك مبشر و بشير است كه سلطان عقل است . پس سلاطين عالم برزخ تشكيل شده از سلطان حسن ، سلطان نفس ، سلطان عقل ، اينها مامور محصلات حس ، نفس و عقل اند.
خداوند عالم ، انسان را مدرك حقايق گردانيده كه مبدء عالم را بفهمد و مرجعش را بداند كه كيست ؟ و موجد اين موجودات كيست ؟ عقل را به انسان عطا فرموده كه كشف اين حقايق كند و به عالم السماء و صفات ، بر احديت و مقام غيب الغيوى مطلع شود. اينها معقولات انسان است ؛ لذا در عالم برزخ يك سلطنت عظمى براى امتحان عقول است كه در مدرسه دنيا بيست سال ، چهل سال ، هفتاد سال يا بيشتر مانده ، چه تحصيل كرده ؟ و در اين مدت چه بوده ؟ و چه شده ؟ و چقدر معارف آموخته است .
1. دنيا مدرسه است و انبياء و علماء مدرسين و كتب سماوى كتب تدريسى كه بالاترين آنها قرآن كريم است . مى پرسند با اين كيفيات چه كردى ؟ نسبت به مؤ منين ((بشير)) و نسبت به منافقين ((ترساننده )) و نذير است . عالمى است وحشت انگيز وحشت آور؛ لذا دارد: وقتى عليا مخدره ، فاطمه بنت اسد را در قبر مى گذارند، (از شدت وحشت است يا خجالت مى كشد) در پاسخ مقام ولايت لكنتى در لسان مباركشان پيش مى آيد؛ (نه اين كه نعوذ بالله معتقد نبوده ، معاذ الله ) لذا حضرت رسول (ص ) تلقين مى فرمايد:
((هذا القائم على شيفر قبرك ، لا جعفر و لا عقيل .))
يعنى على است واجد ولايت مطلقه .
تلقين به معناى تعليم نيست زيرا جاى ياد گرفتن نيست ؛ بلكه يادآورى و تذكر است :
مى فرمايد: (ابنك ، ابنك ) پسر تو، پسر تو.(179)
برزخ ، عالم ماندن نيست ؛ بلكه عالمى است براى تصفيه اعمال و اخلاق و عقايد تا رجوع به عالم قيامت كند و توحيد ذاتى و صفاتى و افعالى را تكميل كرده ، تحصيل لباس تقوا نموده و از مسارعت به سوى حق ، واجد مقامى شود كه ديگران حسرت برند؛ زيرا ستايش و پرستش عابد و زنش به معارف اوست .
پس معلوم شد كه مايحتاج مادر عالم برزخ ، افعال و اعمال صالحه و حسنه و عقايد صحيح است و در آن جا درست و نادرست آنها نمايش داده مى شود، لكن مساءله عبوديت و ثناء و قرب حق معارفى كه در عبادت است ، وجه ملكوتيش در عالم قيامت كبرى ظاهر خواهد شد.
يكى از علماء، مجلسى ، رحمة الله عليه ، را در عالم رويا مشاهده نمود: در مراتب عاليه و دستگاه مرتب و منظمى . از وى پرسيد بر شما چه گذشت ؟
مجلسى ، عليه الرحمه ، مى فرمايد: سوال كردند چه هديه و تحفه اى براى ما آورده اى ؟
عرض كردم : بحارالانوار، جوابى براى آن داده نشد.
آنان گفتند: پيش ما چيزى دارى و آن سيبى است كه به آن بچه يهودى دادى براى رضاى ما.
آن كس كه خواب ديده بود، گمان كرد كه ((بحار را رد كردند لكن اشتباه نموده بود؛ زيرا ((بحارالانوار)) مسكوت عنه واقع شد؛ يعنى ، ((بحارالانوار)) چون علم است محل ظهورش در برزخ نيست و همان سيب ، صورت ملكى اش كه التذاذ طفل بوده ، در برزخ ظهور كرده است بنابراين به حكم تناست هر چيزى اگر نظر التفات به عالم انبياء كنى كه غرض و مقصود اين يكصد و بيست و چهار هزار پيغمبر چه بوده خواهى يافت كه همه داعى الى الله بوده اند تا مردمانرا عابد و عارف به حق كنند و جز اين ، مقصد ديگر نداشتند. به قسمى كه احدى از اين مطلب خارج نبوده ، لكن معلوم است دماغهاى آنان فرق مى كند در بسط معارف : يكى ماءمور شخصى است نسبت خودش و يكى ديگر ماءمور به بسط معارف است در خانواده اش و ديگرى عالى تر و ماءمور به محله اش مى باشد در اين مقصد و يكى به مملكتى تا مى رسد به آن كه دماغش منورتر و فكرش بازتر و مى تواند عالمى را اداره كند. روحش به حدى نورانى و بسيط است كه مى تواند عالم را منور كند و همه اهل عالم ماءمور به اطاعت او شوند، حتى مثل امير مؤ منان كه مى فرمايد: ((انا عبد من عبيد محمد(ص ))) تا مى رسد به معلم كل و استاد انبياء و المرسلين ، وجود مقدس ‍ ختمى مرتبت (ص )، لكن نحوه اداره اين بزرگ مرد كه مدير كل است در دار تحقيق و عالم بشريت ، به نفس او، كه وحى اوست ؛ يعنى على بن ابيطالب (ع ) مى باشد و او هم به همين نحوه تا امام حسن عسكرى (ع ). همه اينان در اين عالم ، بسط معارف و حقايق فرمودند. اين وظيفه ، بعد از امام حسن عسكرى (ع ) با فرزند اوست . حقايق و اسرار، به وسيله او در زمان او آشكار مى شود، چنانكه اميرالمؤ منين (ع ) به كميل فرمود:
((ما من علم الا و انا افتحه و ما من سر الا و القائم يختمه .))(180)
هر مدعى كه ادعاى اين مقام كند، حاصلش براى او رسوائى خواهد بود، چنانكه ادعا كردند و رسوا شدند و جهالت خود را آشكار كردند.

توصیه های آیت الله شاه آبادی از اساتید امام خمینی و علامه طباطبائی (ره)

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 10:56 AM  توسط یوسف  | 

ذهنم سرشار از کلمات است . اما دیگر توان جمله ساختن ندارم.

قلبم سرشار از احساس است .اما دیگر توان ابراز ندارم.

برگ برگ خاطرات خوشم ،از درخت عمرم به نوبت می افتند . و من به آنها اعتنائی ندارم .می گذارم بیافتند خیلی به سبزی  خود مغرور شده اند.خاطرات سیاهم از طعنه آنها به سطوح آمده اند.

منجمد شده ام ،مانند درختی در زمستان . منتظرم بهار بر دلم گذری کند .اما تملقش را نمی کشم هر وقت فرصتی داشت بیاید.

نمی دانم چرا از زمستان این همه بد می گویند؟چرا این همه تملق  بهار را می کشند؟

بهار لحظه ای بیشت نیست . فقط دلبستگی است. رهایت می کند و تو می مانی ...

سهراب خوب گفت: "چرا در قفس هیچ کس کرکس نیست؟"

چرا در کنج طاقچه دل هیچکس گل کاکتوس نیست؟

بهتر است دیگر چیزی ننویسم .

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 10:20 PM  توسط یوسف  |