|
|
|
|
|
زمین بوسه خاک را پذیرفته بود ،و آسمان شب به میزبانی ستاره ها رفته بود .قدمهایش را به نرمی در خنکای نسیمی که از چنگ برگهای درختان چنار پیاده رو گریخته بودند ،بر می داشت. نیم نگاهی به ویترین مغازه های کنار پیاده رو می انداخت و انبوه مردمانی را می دید که هر یک در پی کالائی برای افزودن به داشته های خود می گشتند.
بارها و بارها از این مسیر گذر کرده بود و با ساکنین آن آشنائی دوری داشت. از دور چشمش به زنبیلی در کار پیرزنی که جعبه ای آدامس در دست داشت افتاد ،نگاهش را به سوی دیگر چرخاند و کمی جلوتر که رفت حالت پیرزن نگاه او را خیره به خود نمود. چندین بار او را در این گذر دیده بود و از او آدامس گرفته بود... پیرزن جعبه آدامس را بر روی زنبیل گذاشت و با گوشه مقنعه اش از زیر قابهای عینکی ،که به چشمان او نور می بخشید .اشکهائی را که دنیای او را تیره می کردند پاک می کرد. از کنار او گذشت و سعی کرد خودش را به اطراف متوجه سازد. هنوز چند قدمی برنداشته بود که اضطراب و جودش را به لرزه درآورد. این احساس را بخوبی می شناخت ...بیاد حرف استادش افتاد"شاید این ،همان باب نجات باشد" با شتاب برگشت در بین راه دست در جیب کرد و هر آنچه داشت در مشت گرفت. به مقصد رسید بسته آدامسی را برداشت ،و بدون آنکه دست و زبانش را بشماره بیاندازد آنچه در مشت داشت بر روی زنبیل گذاشت. "آقا جوراب احتیاج ندارید" با آنکه قبلا جوراب گرفته بود ،جورابی را برداشت . صدائی شنید "الهی خیر ببینی ،الهی که هرچی خیره ،خدا بهت بده" و در حالی که در چشمان او اشک شوق حلقه زده بود. نگذاشت که دیگر صدائی بشنود و بسرعت دور شد ... و او خیر خداوند را دید... |
||
|
|
|
|
|
امروز بیست و پنجمین سال سفرم را به پایان می رسانم.
در آغاز کوله سفرم خالی بود و سایه سنگینی بر دوشم احساس نمی کردم.در حالی بر فراز و نشیب زندگی گام می نهم که از راه رفته سراغی نمی گیرم. به این می اندیشم که چند ۲۵ سال دیگر تن خاک گامهایم را پذیرا می باشد؟و براي سالها و روزهاي نيامده چه برنامه و اسبابي مهيا نمايم. چه زود گذشت(مثل وقتی که سوار بر چرخ و فلک میشی)زود ،زود تموم شد. |
||
|
|
|
|
|
خيلي دلم هواي شنيدن صداي كشيده شدن قلم ني بر روي كاغذ رو كرده بود.بعد از مدتها يادي از روزهاي خوش گذشته نمودم.
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحيم بدان كه تو هستى و نمى ميرى . بدنست كه مى ميرد، تو هستى و زنده . حساب كار خودت را بكن كه چه تهيه ديده اى براى زندگى آخرت . ببين براى اين دو روزه ، كه مى دانى ثباتى در آن نيست ، چه كوششها و تقلاها مى كنى . براى آن جا كه به حكم فطرت هستى و زندگى ابدى است ، چه كوشش كرده و چه تهيه ديده اى ؟ در آن جا زندگى انفرادى است ، احتياجات را خودت منفردا بايد رفع كنى ؛ باب استقراض و استعداد مسدود است . اين جا آمده اى كه تهيه براى آن جا ببينى . توصیه های آیت الله شاه آبادی از اساتید امام خمینی و علامه طباطبائی (ره) |
||
|
|
|
|
|
ذهنم سرشار از کلمات است . اما دیگر توان جمله ساختن ندارم.
قلبم سرشار از احساس است .اما دیگر توان ابراز ندارم. برگ برگ خاطرات خوشم ،از درخت عمرم به نوبت می افتند . و من به آنها اعتنائی ندارم .می گذارم بیافتند خیلی به سبزی خود مغرور شده اند.خاطرات سیاهم از طعنه آنها به سطوح آمده اند. منجمد شده ام ،مانند درختی در زمستان . منتظرم بهار بر دلم گذری کند .اما تملقش را نمی کشم هر وقت فرصتی داشت بیاید. نمی دانم چرا از زمستان این همه بد می گویند؟چرا این همه تملق بهار را می کشند؟ بهار لحظه ای بیشت نیست . فقط دلبستگی است. رهایت می کند و تو می مانی ... سهراب خوب گفت: "چرا در قفس هیچ کس کرکس نیست؟" چرا در کنج طاقچه دل هیچکس گل کاکتوس نیست؟ بهتر است دیگر چیزی ننویسم . |
||