تبليغاتX
بهتر ببین
آنچه ذهنم را بازي مي دهد
دقايق آخر تايم كاري شركت بود ،همكارا هر كدوم تكي يا گروهي از جلو اتاق كار من رد مي شدند و براي رفتن به منزل ،انتظار آخرين ثانيه ها رو براي ثبت كارت ساعت زني مي كشيدند .و من هم غرق در ژرفاي پنجره هاي باز شده در مانيتور بودم . بايستي مي ماندم و مشكل سرور ديال آپ شركت رو براي كار كردن همكارا با اينترنت در ايام تعطيل حل مي كردم .

ثانيه ها از پي هم گذشتند ،با شنيدن صداي بيپ .. بيپ دستگاه كارت زني ،متوجه شدم انتظار آنها بسر آمده ... در اين بين يكي از همكاران وارد اتاقم شد و شروع به پرسيدن سوالاتي در مورد چگونگي حل مشكل كامپيوترش  شد .. و من هم شروع به پاسخ ...

صداي هم همه عده اي در راهرو به گوش مي رسيد .ناگهان دو نفر  از همكاران وارد اتاق شدند . سلام و عليكي رد و بدل شد ،ذهنم شروع به جستجوي جواب سوالي كرد ؟ ... آقاي ... آمده ايم اينجا كه مارو حلال كنيد ... اگه حرفي ناراحتي ،كدورتي از ما داريد ببخشيد ؟ آخه ما عازم سفريم ،مي خواهيم بريم مشهد ...انگار كه يه كوه يخ رو سرم ريخته باشن ،يك آن فكر و جسمم منجمد شد.

بخشش ؟ كي بايستي ببخشه ؟چي رو بايستي ببخشم ؟...

خدا حافظ ما رو هم فراموش نكنيد ،خدا بهمراتون . همه رفتن و من ماندم و رشته افكار پريشان شده ام.

مشهد الرضا ،نجواي سحرهاي كنار ضريح... خيلي بي طاقت شدم ،باز هم ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 5:35 PM  توسط یوسف  | 

دلهره ،اضطراب،بغض در گلو مانده،...همانند تشنه اي در بيابان ،كودكي جدا مانده از مادر ،بدنبال طبيب و مرحمي هستم تا بكاهد از آلام وجودم ...

بياد اين شعر مي افتم:

چه سخت است مردي را گريه به دل باشد

                                                      اما اشك نتواند....

ناخوشي بر وجود مدعي حجاب گسترده و كثرات عالم روي خوش از وي پنهان نموده اند . و در اين ميان جلودار اين خيلِ ،مهر غفلت خورده يوسف است .و با احساس ناخوشي مدعي ناخوشي و بر او نيز چيره گشته است.

 در امتحاني از يك طرف نمره صفر نصيبم گشت و از سوي ديگر نمره بيست !

نمره صفر از بهر آنكه باز هم دنياي مينائي خودم را با سنگ زدن به دل مدعي شكستم .و بيست بدين جهت كه گفتار و تصميم ناسره سفير مدعي را نپذيرفتم.

و نپذيرفتن نه از روي تكبر و آزار مدعي بلكه ،بدليل كار در محيطي لبريز از تصميمات لحظه اي و بدون تعقل ،در محيطي پر از منيتها و تكرويها ،كه هر كس تنها مسير خودش را مي بيند...و يوسف نمي تواند بپذيرد.

و چنين است ،كه يوسف را نامرد ،انعطاف ناپذير ... مي خوانند...

و به مدعي مي گويم :كاش كلامش را بدون سفير مي گفت ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 11:44 PM  توسط یوسف  | 

سیصد و شصت و پنج شب بر من گذشت... از آن روزي كه به ياد مدعي اين عكس و نوشته رو گذاشتم . گذشت ،با همه فراز و نشیب هایش ،با همه دلتنگيهايش ،با همه خاطره هاي شيرينش ...

از آنروز تا كنون به انتظار طلوع خورشيد چنين روزي بودم .و حال نگران غروب اين روزم ... براي شرح دفتر دلم به ديوان خواجه شيراز دل بستم و اين است حاصل آن:

بوی خوش تو هر کـه ز باد صـبا شـنید
از یار آشـنا سـخـن آشـنا شـنید
ای شاه حسن چشم به حال گدا فـکـن
کاین گوش بس حکایت شاه و گدا شـنید
خوش می‌کنم به باده مشکین مشام جان
کز دلـق پوش صومعـه بوی ریا شـنید
سر خدا که عارف سالک به کس نگفـت
در حیرتـم که باده فروش از کجا شـنید
یا رب کجاست مـحرم رازی کـه یک زمان
دل شرح آن دهد که چه گفت و چه‌ها شنید
اینـش سزا نـبود دل حـق گزار مـن
کز غمـگـسار خود سخن ناسزا شـنید

مـحروم اگر شدم ز سر کوی او چـه شد
از گلشـن زمانـه کـه بوی وفا شـنید
ساقی بیا کـه عشق ندا می‌کند بـلـند
کان کس که گفت قصه ما هم ز ما شـنید
ما باده زیر خرقـه نـه امروز می‌خوریم
صد بار پیر میکده این ماجرا شـنید
ما می به بانگ چنگ نه امروز می‌کـشیم
بـس دور شد که گنبد چرخ این صدا شنید
پـند حکیم محض صواب است و عین خیر
فرخـنده آن کسی که به سمع رضا شنید
حافـظ وظیفـه تو دعا گفتن است و بس
دربـند آن مـباش که نشنید یا شـنید

**************

انتظار رويش در بوستان دلت را ندارم ،زيرا كه خودم را بدست نسيم سپرده ام ،تا كجا منزلم را بيابم .هر لحظه مضطربم كه مبادا سوز زمستاني كه بر دلم نشسته ،گلهاي بوستان همسايه را بيازارد.

خدايا بر من روا مدار كه خزان عمرش را به نظاره بنشينم...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 6:0 AM  توسط یوسف  |