تبليغاتX
بهتر ببین
آنچه ذهنم را بازي مي دهد

       اين گونه نيست كه هر كس قصد چيزى را كرد توانايى بر آن پيدا كند، و نه هر كه توانايى انجام كارى پيدا كرد موفق بدان شود، و نه هر كس موفق شد آن را درست به دست آورد، پس هر گاه قصد و توانايى و رسيدن به هدف همه با هم فراهم شد، آنگاه اسباب سعادت فراهم شده است. ارشاد شيخ مفيد(رحمه الله)، ج 25، ص 197

       همه دانش مردم را در چهار چيز يافتم،، اول: اين كه پروردگار خود را بشناسى، دوم: اين كه آنچه درباره تو انجام داده بدانى، سوم: اين كه آنچه از تو خواسته است بشناسى، چهارم: آنكه بدانى چه چيز تو را از دينت بيرون مى برد.
      معارف واجبه از اين چهار قسم بيرون نيست زيرا نخستين چيزى كه بر بنده واجب است شناختن پروردگارش مى باشد، و چون دانست كه خدايى دارد واجب است كارهايى كه خدا درباره اش انجام داده بداند، و چون آن را دانست نعمت خدا را شناخته است، و چون نعمت خدا را در وجود خويش شناخت واجب است شكر آن را انجام دهد، و چون بخواهد شكر آن نعمت را به جا آورد لازم است خواسته خدا را بداند كه با انجام دادن آن پيرويش كند، و چون پيروى خدا بر او واجب شد بايد بداند چه چيز است كه او را از دين خدا بيرون برد تا از آن اجتناب ورزد، و در نتيجه اطاعت خدا و شكر نعمت هاى او را از روى اخلاص انجام خواهد داد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 3:3 PM  توسط یوسف  | 

عصر روز پنجشنبه را در حالی که غبار خستگی روحم را آزار می دهد به پايان مي رسانم .خستگي در تنم را احساس نمي كنم ،چونكه كمتر از ديگران تلاش نموده ام و جائي براي گله مندي نبايد داشته باشم. سه سالي هست كه خود را در كلاس درس فردي مي بينم كه نماد استواري ،تحمل ،خدمتگذاري و مهمتر از همه براي من صبر و سكوت در برابر ناملايمات است .وقتي كه ناملايمات ناشي از كار بر من چيره مي شدند .صبر و متانت او را مي ديدم ،آرام مي گرفتم .از همه جهت او را براي خودم الگوئي در حد كمال مي ديدم ... دیگر سرفصل درسهايم را بايد از دفتر يادداشت خاطره هايم بگيرم ...

 اما اندوه جدائی با بودن در کنار مکتب دیده ای از همان نسل آسان می نماید. خوشحال از اینم نا محرمی در جمع ما رخنه نکرد .و خود را دوباره در کنار فردی می بینم که افق نگاهش راه تلاش و ترقی را برایم هموار می سازد ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 3:23 PM  توسط یوسف  | 

بعد از وداع آخر به انتظارش نشستم، شوق بودن در كنار  او نوید وجودي نو مي داد ، روز ها و شبها از پي هم گذشتند .آمد با دستاني تهي از بخل و خساست. مدهوش حضور او بودم كه ناگهان نداي جدايي سرداد .رفت در حالي كه من ماندم و درد فراق و كاسه گلي لب پريدهِ تهي از معرفتم .

انتظار لحظه جدايي توانم را ربوده است و هنوز دوري از او را خيالي بيش نمي پندارم.

كاش اين آخرين شب دراز و سحرش برايم بي طلوع بماند ...

******************

این هم آدرس پادکست (رادیو واران) http://varan.cast.ir  حتما ببينيد و صداش رو گوش بديد.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 8:2 PM  توسط یوسف  |