تبليغاتX
بهتر ببین
آنچه ذهنم را بازي مي دهد
۹ ماه پیش هنگامی که فعالیت جدید رو شروع کردم برای خودم شاخصهای فعالیت تعریف نمودم و آنرا شاخصهای فعالیت iso 2009 نامیدم .هدف رسیدن به اهداف و برنامه ریزی ها انجام شده در سال 2009 میلادی بود.



  • عدم رضایتمندی از فعالیتهای خود (در هر زمینه)
  • کوشش و پیگیری در امور ارجاعی
  • عدم دلخوشی به تعریف و تمجیدهای دیگران
  • دلسرد نشدن از انتقادات و ایرادات دیگران
  • استفاده از تجربه دیگران جهت انجام کارها
  • همفکری و همدلی با دیگران
  • مقایسه صحیح موقعیت مادی و معنوی خود
  • تجزیه و تحلیل فعالیتهای انجام شده و ارائه گزارش

آنرا جائی گذاشتم که همیشه در برابر دیده گانم باشد تا هر بار عزمم را برای اجرای آنها جدی تر بکار برم .تجربه کار در شرکتهای خصوصی و سازمانهای دولتی را داشتم و با محیط و جو آنها آشنا بودم .


همه می گویند : "محیط اینجا با جاهای دیگر متفاوت است." همه حرف محیط را به میان می آورند. "محیط " ،"متفاوت " هر چه کنکاش می کنم بیشتر می یابم جای که من می شناسم: هم همانند دیگر جاها باید محل کار و خدمت باشد .ولی می بینم اکثریت تعهد کاریشان را از دست داده اند و یا شعار آن را سر می دهند ،می یابم اینجا صحبت از محبت و مودت می شود .می بینم محبت و مودت فقط برای حفظ منافع است کافی است حرف حق ولی ناخوشایند بکار بگیری ،دیگر از آن جماعت نیستی ... همه حرف از "احترام"دارند و هر کدام برای خود سخنی در این باب دارد ،هرکسی می گوید احترام من باید حفظ شود ،اما تا به حال کسی سخنی از "احترام متقابل" نگفته ؟ جای که من می شناسم: از بس که با هم مودت دارند اگر در مقابل فردی حرفی بزنی در جای دیگر کسی دیگر از ناراحتی دندانش درد می گیرد...


جای که من می شناسم: هر کس بخواهد پیگیر کار باشد ،به او برچسب می زنند "تازه وارد" ،"لج باز" ،"بی تجربه" ،و اخمهایشان نصیبت می شود ،هر کس می گوید این به من ربطی ندارد،این کار من نیست...


جای که من می شناسم: همه منتقدند ،همه به خود اجازه می دهند در هر کاری نظریه ارائه دهند ،بیشتر تصمیمات در مراتب دوم به پائین سطحی و آنی است جرات نداری در جمع با مسئولی در باره کاری صحبت کنی ،همه صاحبنظر و تئوریسن می شوند ،برای هر برنامه ای زمان تعیین می کنند و تو می مانی و مسئول و تصمیمی که دیگران برای شما می گیرند.


جای که من می شناسم: برنامه ریزی بی اهمیت ترین چیزی است که به آن فکر می شود .به راحتی جلسه امروز ،کار امروز را لغو و به فرداها می اندازند ،فردا که نه پشت گوش می اندازند .


جای که من می شناسم: اگر بخواهی از کسی سوالی بپرسی باید اول هزینه اش را بپردازی ،اگر بخواهی از تجربه دیگران استفاده کنی باید مقداری دوروئی و چاپلوسی ارائه کنی تا شاید بتو چیزی بگویند .


جای که من می شناسم: همفکری یعنی اینکه باید حرف من را بدون چون و چرا اجرا کنی و گر نه بیخود کردی با من مشورت کردی ...


جای که من می شناسم: موقعیت یعنی اینکه باید جز، گروهی خاص باشی و یا اینکه با عده ای خاص همکلام باشی تا بتوانی استفاده کنی ... نمی توانی مستقل باشی ...


جای که من می شناسم: از اخلاق تعبیر جدید دارند .اگر پای صحبتهای پست جنسی بنشینی ،فردی با اخلاق هستی و به دیگران احترام می زاری ،اگر پشت سر دیگران صحبت نکنی و لقبی برای کسی نذاری بر خلاف اخلاق رفتار کردی ...


جای که من می شناسم: همه با هم همدلی دارند همه می خواهند مشکل همدیگر را حل کنند ،ولی در آخر فقط سنگی بر سرت می خورد که هدیه همدلی است .


هرچه سعی کردم بدانم محیطی که من می شناسم چه خصایص بهتری از جاهای دیگر دارد ،چیزی دستگیرم نشد . ولی به این نتیجه رسیدم که همه اینطور نیستند ،ولی برای اینکه همرنگ جماعت شوند تن به این رفتار می دهند . باید تن به این جمله اشتباه بدهی : "باید همرنگ جماعت شوی"


به نظر شما ،هر فرد دیگری مثل من می تواند در این محیط به برنامه هایش واقعیت ببخشد ،در حالی که بخواهد فارق از این دغدغه ها باشد .


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 5:58 PM  توسط یوسف  | 

بدون هیچ قصدی ،بدون هیچ انگیزه ای ،بدون اینکه سر سوزنی کینه به دل داشته باشم فقط و فقط به خاطر هیچ ،دل شکستم .

چند روزی هست خیلی آشفته هستم .فقط و فقط به خاطر اینکه اگه مدعی روی زخم من نمک پاشید من چرا بد کردم .من چرا حرفی که نباید می گفتم رو گفتم.

بود خار و گل با هم ای هوشمند

چه در بند خاری ،تو گل دست گیر

گرت عیب جوئی بود در سرشت

نبینی ز طاووس جز پای زشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 11:42 PM  توسط یوسف  | 

اشعار دلیل العارفین این عصر امام امت (ره) همه زیبا و دلنشین هستند و در اینجا به رسم تبرک چند تا از آنها رو می آورم.

تشنه پاسخ

 اى دوست، هر آنچه هست، نورِ رُخ تو است       فرياد رس ِ دل، نظرِ فرّخ تو است

طى شد شب هجر و مطلع فجر نشد       يارا! دل مرده، تشنه پاسخ تو است

مهمان

  هر ذرّه در اين مزرعه، مهمان تو هست        هر ريش دلى بحق، پريشان تو هست

كس را نتوان يافت كه جوياى تو نيست        جوينده هر چه هست، خواهان تو هست

جفا

  فــــــــولاد دلى كه آه، نرمش نكند          يا ناله دلسوخته گرمش نكند

طوقى ز جفا فكنده بر گردن خويش         آزار دلم، دچــار شرمش نكن

عقل و عشق

اى عشق، ببار بر سرم رحمت خويش         اى عقل، مرا رها كن از زحمت خويش

از عقـــــــل بريدم و به او پيـــــوستم           شايد كشدم به لطف در خلوت خويش

عاشق سوخته

  پــــــــرده بردار ز رخ، چهره‏گشا ناز بس است     عــــــاشق ســوخته را ديدن رويت هوس است

دست از دامنت اى دوست، نخواهم برداشت     تا مــــــن دلشـده را يك رمق و يك نفس است

همــــــــه خوبان برِ زيبايى‏ات اى مايه حُسن،     فى‏المثل، در برِ درياى خروشان چو خس است

مـــــرغ پــــر سوختــه را نيست نصيبى ز بهار     عـــرصـه جولانگه زاغ است و نواى مگس است

داد خواهـــــم، غم دل را به كجا عرضه كنم؟      كه چو من دادستان است و چو فرياد رس است

اين همـــــــه غلغل و غوغـــا كه در آفاق بوَد      ســـوى دلـــــدار، روان و همه بانگ جرس است

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 2:26 PM  توسط یوسف  | 

الهی و ربی من لی غیرک ،   ربی صبرت علی عذابک و کیف اصبر علی فراقک ... ایاک نعبد و ایاک نستعین ، سالهاست که  این جملات را بر زبان جاری می کنم و اما تا به کی... وقتی به این جملات در دعای کمیل و نماز می رسم در گفتن آنها تردید دارم ، و از گفتن آنها شرم بر وجودم چیره می شود ،آیا واقعا من به جز خدا کسی را ندارم ،و یا بر عذاب او صبر دارم و بی طاقت دوری از او هستم و اینکه تنها او را می پرستم و تنها یاری رسان خودم را ،او می دانم .می بینم زبانم یک چیز می گوید و دلم هوای جای دگر دارد .

پس چگونه به خودم اجازه دهم از او چیزی بخواهم در حالی که در گفتارم با او صداقت ندارم...

خدایا می دانم که در آخر تنها تو هستی و من با همه زشتیهایم که باعث آن خودم هستم ،و تو مرا پاک آفریدی ،در آن روز به خاطر این همه دروغ پناهم باش.

                        *****************************

                                            کرده روشن چشم زهرا (س) و امیر المؤمنین را

در لباس بندگی مرآت حسن داور است این
بلکه از سر تا قدم آئینۀ پیغمبر است این
در شجاعت در بلاغت در فصاحت حیدراست این
با حسین بن علی از کودکی همسنگر است این
عصمت صغری است آری، زینب کبری است آری
دختر زهراست آری، شیر عاشوراست آری

                                         می درد با خطبه هایش قلب سخت خصم دین را

 

میلاد حضرت زینب سلام الله علیها بر دوست دارانش مبارک باد .

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 3:56 PM  توسط یوسف  | 

دخترم جرالدين !

پدرت با تو حرف مي زند !شايد شبي درخشش گرانبهاترين الماس اين جهان تو را بفريبد .آن شب است که اين الماس ،آن ريسمان نااستوار زير پاي تو خواهد بود و سقوط تو حتمي است .

روزي که چهره يک اشراف زاده بي بند و بار تو را فريب دهد ،آن زمان بند بازي ناشي خواهي بود ،بند بازان ناشي هميشه سقوط مي کنند .

از اين رو دل به زر و زيور مبند ،بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه ما مي درخشد .اما اگر روزي دل به مردي آفتاب گونه بستي با او يکدل باش و به راستي او را دوست بدار .

دخترم ،هيچ کس و هيچ چيز را در اين جهان نمي توان يافت که شايسته آن باشد که دختري حتي ناخن خود را به خاطر آن عريان کند .برهنگي بيماري عصر ماست .

به گمان من تو بايد مال کسي باشي که روحش را براي تو عريان کرده است .

جرالدين دخترم

با اين پيام نامه ام را پايان مي بخشم :

انسان باش زيرا که گرسنه بودن و در فقر مردن هزار بار قابل تحمل تر از پست و بي عاطفه بودن است .
+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 2:7 AM  توسط یوسف  |