تبليغاتX
بهتر ببین
آنچه ذهنم را بازي مي دهد

بدون شک شرکت زنان در فعاليتهاي اقتصادي ،اجتماعي ،ورزشي ...در جامعه کنوني لازم و حياتي مي باشد .آمار فارغ التحصيلان دانشگاهي و همچنين تعداد بسيار زياد مديران بنگاه هاي اقتصادي و تحقيقاتي که از بين زنان جامعه مي باشد ،موئد اين مطلب است که رسيدن به يک جامعه مدرن بدون حضور زنان تحصيل کرده و فعال ممکن نمي باشد .

پس از اينکه به لزوم شرکت زنان در اجتماع پي برديم ،لازم است با توجه به رشد و افزايش حضور بانوان در اجتماع چه در ادارت دولتي و موسسات خصوصي نکاتي در مورد نحوه برخورد و رفتار اين طيف گسترده و از طرف ديگر مردان بيان شود.

قصد اين نوشتار بررسي عنوان هاي ذکر شده از لحاظ شرعي و ديني نيست .زيرا که شرع قوانين خود را در اين زمينه تبين نموده و مخالفتي با حضور اين قشر در فعاليتهاي اجتماعي ندارد بلکه حضور سالم و با رعايت موازين را تشويق مي نمايد .

اما هدف اين است که رفتار و برخورد متقابل مردان و زنان در محيط هاي کاري ،اجتماعي از زاويه اي خاص که تا کنون کمتر بدان توجه شده است بررسي شود .

اصل مطلب را از اينجا شروع مي کنم ،دوستاني که تجربه کلاسهاي مختلت دانشگاه و يا حضور در محيط هاي کاري مشترک را دارند با گفتار من بيشتر آشنا مي باشند .در روزهاي اول گفتار و رفتار تنها بر مبناي نيازهاي کاري مي باشد و کمتر ديالوگهاي حاشيه اي و مطالبي که خارج از حيطه کار مي باشد تبادل مي شود ،با گذشت زمان بخصوص در محيط هاي کاري با کمتر شدن روحيه انزوا و کناره گيري از جمع اطلاعاتي در مورد تحصيلات ،سوابق کاري ،خانواده و علايق شخصي به ميزان محدود بيان مي شود ،بيان مطالب در حد محدود نه تنها لازم بلکه براي جلوگيري از بوجود آمدن سوتفاهم در گفتار و کردار ضروري به نظر مي رسد .اما بحث اصلي در اينجاست که دامنه اين محدوديت تا کجا مي تواند باشد ؟

بين افراد در اين زمينه اختلاف وجود دارد و اينجاست که مبحث اصلي اين نوشتار شکل مي گيرد ،وقتي که دامنه تبادل اطلاعات شخصي زياد شود کم کم حريم هاي اخلاقي که ناشي از وجود حيا و عفت ذاتي در مردان و زنان است شکسته شده و قبح و زشتي اين شکستن امري عادي جلوه مي نمايد .

حال اين نکته ضروري به نظر مي رسد که دلايل و چگونگي شکسته شدن اين حريم ها بررسي شود .در محيط هاي مختلف کاري و علمي معمولا بين همکاران مذکر بطور مجزا و همکاران مونث نيز به همين ترتيب اجتماع هايي تشکيل مي شود که در آن ،شوخي ها ،طنزها ،و حتي جدال ها و لج و لج بازيهاي براي گذراندن وقت و گريز از خستگي ناشي از کار صورت مي گيرد .که طبعا جامعه شناسان و روانشناسان قوائد و مرزهاي خاصي را براي اين رفتارها شناخته اند  و آنرا در بعضي جهات براي پيشبرد کارها مفيد تشخيص داده اند.

وقتي که اين اجتماعات در حضور دو جنس تشکيل مي شود طبيعي است که گفتارهائي رد و بدل مي شود که سازگار با طبع دو طيف نبوده اما به دليل شکسته شدن حريمها و عدم تقيد بر حفظ آنها و حتي بسياري از افراد با وجود آگاهي بر قبح اين رفتارها براي اجتناب از ناراحتي همکاران به سادگي حرکات و گفتارهاي جمع را پذيرا مي شوند و در مقابل آن سکوت مي کنند .

متاسفانه بسياري از افراد با آگاهي کامل جنس مخالف را به اين اجتماعات مي کشانند .در جمله قبل با ذکر کلمه" افراد" اين رفتار را به جنس مذکر و مونث نسبت داديم زيرا باور بر اين است که در اکثر مواقع دو جنس با حرکات خود زمينه اين رفتارها را پيش مي آورند ،هر چند که در اين زمينه ايراد اصلي بر مردان وارد است .

نوعي ديگر از اين رفتار ها لزوما در جمع هاي کاري شکل نمي گيرد بلکه بيشتر رفتارهاي انفرادي و تنها بين کارکنان زن و مرد در يک محيط کاري است ،بيان ريز مشکلات خانوادگي و شخصي ،خصوصيات اخلاقي شخص و خانواده بيان درد دلهاي خصوصي ،باز تر شدن رفتارها در حد شوخيهاي لفظي و ادامه دار موجب ايجاد مشکلات خاصي در زندگي افراد مي شود که نمونه هاي بارز آن را بيان مي نمايم .

وقتي که رفتار ها به اين حد برسد ،افرادي که قبلا با اشتياق صحبتها و دردهاي خود را به همسر ،پدر و مادر و يا خواهر و برادر خود مي گفت ،اکنون اين صحبتها را با همکاران خود در ميان مي گذارد و هر روز مشتاقانه منتظر اين است که با همکار خود صحبت نمايد .و اين باعث مي شود که هر روز فرد بيشتر و بيشتر از خانواده فاصله بگيرد و ميان فرد و خانواده که مهمترين پناهگاه او مي باشد شکافي ايجاد شود که اگر ترميم نشود مشکلات جبران ناپذيري در زندگي بوجود مي آيد.

روانشناسان براي اين رفتارها عنوان "خيانت احساسي"را عنوان نموده اند و وابستگي به آنرا به مراتب خطرناک تر و زيانبار تر از ديگر رفتارها دانسته و اثرات آنرا بيشتر متوجه زنان دانسته اند زيرا اگر اين رفتار از سوي مرد صورت گيرد همسر او نمي تواند آنرا تحمل نمايد و وجود رقيبي را براي خود تصور نمايد (مردان در اين رفتارها بيشتر دنبال لذت و کاميابي هستند) و از طرف ديگر اگر زنان بدين رفتار گرايش پيدا کنند (زنان در اين رفتارها بيشتر به علت سادگي و اطميناني کاذبي که به مردان پيدا مي کنند به اين رفتارها گرايش پيدا دارند) مردان با توجه به غريضه اي به نام غيرت وجود اين رفتار را از سوي همسر خود غير قابل تحمل دانسته و تصميم بر ترک همسر خود مي گيرد . رفتار مذکور يکي از مهمترين عوامل فروپاشي خانواده شناخته شده است .

حال که با اين نوع رفتارها و دلائل پديد آورنده آن آشنا شديم خوب است راه هائي را نيز بيان کنيم که دچار چنين مشکلاتي نشويم .

برخورد ،گفتگو ، همدردي در مشکلات  ،در محيط هاي کاري و علمي امري اجتناب ناپذير است .پس بهتر است قالبي مشخص که بتواند جوابگوي ارتباطات ناشي از پيشرفت جامعه و تکنولوژي و همچنين موازين اخلاقي و فکري باشد را پيدا نموده و آنرا بکار ببريم  .يکي از بهترين قالبها مي تواند بدين صورت باشد که اشخاص سعي نمايند در امور خصوصي همکاران کنجکاوي ننمايد  و افراد نيز درد دلها مشکلات خاص و عام خود را ابتدا با افراد نزديک خانواده و همسر خود در ميان بگذارند و در صورت عدم دريافت جوابي مناسب با مشورت همديگر با همکاران امين خود در ميان بگذارند .همچنين آقايان و خانمها هر کدام اجتماعات خود را در حضور همديگر ترتيب نداده سعي نمايند وارد شوخي ها و کلنجارهاي همکاران ديگر خود نشوند .

بايد به اين نکته توجه کرد در محيط کاري هر چند که همکاران با هم به ظاهر صميمي هستند باز هم با همديگر غريبه هستند و تعهد زيادي را در غير از ساعات کاري براي هم قائل نمي باشند .

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 2:1 PM  توسط یوسف  | 

حرفهای زیادی برا نوشتن داشتم و خیلی هم آنها رو تو ذهنم ویرایش کرده بودم .اما الان که آمدم پای سیستم برا نوشتن نمی شه که آنها رو نوشت . وقتی می بینم کودکی متولد می شود به این نکته فکر می کنم که خداوند هنوز در رحمتش را برای هدایت و سعادت بشر نبسته است و به مخلوقاتش امید دارد .

24 سال پیش در چنین روزی در زمانه جهاد و شهادت به لطف خداوند کودکی متولد شد ،کودکی که لالایی او برای آرام شدن و خوابیدن دیدن عکس پیر جماران بود ،این کودک از بس که زیبا بود او را "یوسف" می خواندند ،عزیز همه بود و عزیز ماند ،تا جائی که دائی یوسف نام فرزندش را نیز یوسف گذاشت . یوسف دست در دست خدا پله پله بالا می رفت تا به جائی رسید که آن را پله بیست و پنجم عمر می نامند .پله بیست و چهارم را با غمی سخت در دل ،مانند بغضی در گلو مانده سپری نمود .یوسف همه را دوست می دارد ،همه را از این رو که مخلوق خداوند هستند در کمال خوبی می بیند ،اما چه کند که همه قدر کمال خود را نمی دانند .وقتی با کسی روبرو می شود نهایت محبتش را ابراز می کند ،زیرا بر این اندیشه است که شاید این آخرین نفری باشد که می بیند ،پس با او همانند کسی که آخرین دیدار اوست برخورد می نماید ،اما چه کند که همه مانند او نمی بینند ،او به همه محبت می ورزد ،چونکه پی برده است برای محبت ورزیدن آفریده شده است .اما چه کند که همه قدر محبت را نمی دانند ،و یوسف مانده است و عمر گذشته و سهم او از این دنیا ،که تو تنهائی شبها کسی اشکهاشو نبینه ...

و یوسف چشم به راه است که با دیدن او دوباره تازه شود ...و محرمی برای دل تنهایش باشد .

و یوسف دیگر نمی تواند چیزی بنویسد ،حرف دل گفتن عیب است و او را خام می پندارند .باید برای مرد شدن صدای دلت را خفه کنی و بر سر سفره ریا و تملق و نمامی بنشینی و حرف از غرایض پست بزنی ،و بر دیگران پابنهی تا شاید کمی منزلت کذائی تو بالاتر رود ...

و یوسف این مردانگی را نمی خواهد .یوسف زمانی خود را مرد می پندارد که گوش و چشم و زبان و خیال خود را از سفره پهن شده مردانگی کذائی این مردمان دور ببیند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 0:1 AM  توسط یوسف  | 

لیسَتِ العِبادَةُ کَثرَةَ الصیّامِ وَ الصَّلوةِ وَ انَّما العِبادَةُ کَثرَةُ التَّفَکُّر فی أمر اللهِ.
عبادت کردن به زیادی روزه و نماز نیست، بلکه (حقیقت) عبادت، زیاد در کار خدا اندیشیدن است.(تحف العقول، ص448)

بسم الله الرحمن الرحیم أقرب الی اسم الله الأعظم من سواد العین الی بیاضها
نسبت بسم الله الرحمن الرحیم به اسم اعظم خدا ، از سیاهی چشم به سفیدیش نزدیكتر است .(تحف العقول - ص 517)

بئس العبد عبد یكون ذا وجهین و ذا لسانین، یطری أخاه شاهدا، و یأكله غائبا، إن أعطی حسده، و إن ابتلی خانه
چه بد است آن بنده خدا كه دورو و دو زبان است. در حضور برادرش او را می ستاید و در غیاب او بدگوئیش می كند. اگر عطایی به برادرش رسد حسد برد، و اگر گرفتار گردد او را وانهد.(تحف العقول ، ص 518)

ما أقبَحَ بِالمؤمِن أَن تَكوُن لَه رَغبَة تَذِلَه.
چه زشت است برای مؤمن دلبستگی به چیزی كه او را خوار می كند .(تحف العقول ، ص 520)

اَشَدُّ النّاس اجتهاداً مَنْ تَرَكَ الذُّنوبَ.
كوشنده ترین مردم كسی است كه گناهان را رها سازد. (تحف العقول ، ص 489)

لا تُمار فَیذْهَبَ بَهاوُكْ وَ لا تمازحْ فَیجْتَرَاُ عَلَیكَ
جدال مكن كه ارزشت می رود و شوخی مكن كه بر تو دلیر شوند. (تحف العقول ص 486)

المومن بركة علی المومن و حجة و علی الكافر
مومن برای مومن بركت و برای كافر، اتمام حجت است. (تحف العقول، ص489)

التواضع نعمة لایحسد علیها
تواضع و فروتنی نعمتی است که بر آن حسد نبرند. (تحف العقول، ص489)

ان الوصول الی الله عزوجل سفر لا یدرک الا بامتطاء اللیل
وصول به خداوند عزوجل سفری است که جز با عبادت در شب حاصل نگردد .(مسند الامام العسکری، ص290)

کَفاکَ ادبا تَجنُّبُکَ ما تَکرهُ مِن غَیرکَ
در مقام ادب همین بس که آنچه برای دیگران نمی پسندی، خود از آن دوری کنی.(مسند الامام العسکری، ص288)

جُعِلتِ الخَبائِثُ فی بَیت وَ جُعِل مِفتاحُهُ الکَذِبَ
تمام پلیدیها در خانه ای قرار داده شده و کلید آن دروغگویی است.(بحار الانوار، ج78، ص377)

من آنَس بِالله اِستوحَشَ مِنَ النّاس
کسی که با خدا مانوس باشد، از مردم گریزان گردد .(مسند الامام العسکری، ص287)

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:1 PM  توسط یوسف  | 

پا بر زمین که گذاشتم احساس کردم اینجا دیگر همان جای قبلی که چند وقت پیش تکیه گاه گام هایم بود نیست .زمین دیگر از منجمد بودن به سطوح آمده بود ،خواسته بود که نو شدن ،شادی ،حیات هدیه دهد .و خاک در این لباس چقدر فداکار جلوه می نمود ،از خود می کاست تا دیگری زنده شود ،اما انگار آنرا نمی بخشید بلکه امانت می داد!

راه زیاد و ناهموار در پیش ،روح و جان خسته از جفای نامحرمان ،با اولین گام "لا حول ولا قوه الا باا..." بر زبانم جاری شد و از خاک اجازه تحمل گامهای سنگینم و تحمل درد زخمی که پیکره اش می زنم را خواستم .و چه شروع زیبائی...

به هر کجا که چشم می دوختم خبر از نو شدن می داد ،خبر خستگی از عادت سرمای زمستان ،آسمان از فراق یار دیرین خود اشکهایش را هدیه داده بود ،و زمین در جواب از شیره جان خود می کاست و در اندام گلی ،درختی ...به آسمان هدیه می داد ،اما انگار زمین بیشتر وفادار این عشق بود.

جلوتر می رفتم ،عقده های زمین از بس که در دلش مانده بودند سنگ شده ،و هنگامی که زمین محرمی برای بیان عقده هایش می یافت اشکش را به مثال چشمه ای بیرون می داد  و چه بی ریا ،و یا گلی ،درخت بلوطی را می دیدم که سعی می کردند همدمی برای سنگ باشند و با چه سختی خود را در دل او جا می کردند اما دل سنگ بزرگتر از آن بود که آنها مجبور شوند خود را کوچک و خوار کنند ،و اینجا بود که به معنی صبر و تلاش برای رسیدن پی بردم .و اینجا بود که فهمیدم هر دلی ارزش بدست آوردن را ندارد... ،هر سو که گام می نهادم جلوه ای از عظمت و هنر استاد عالم هستی می یافتم و چه زیبا نقش بسته بودند ،بر فراز فریاد زمین بر آسمان به دشتی پر از لاله رسیدم ،اما واژگون و بازهم اشک ریزان ،به جای اینکه چشم به آسمان بدوزند ،بر زمین نظاره می کردند ،گویا از چیزی خجل بودند ،اما در میان این همه گهگاهی چند تایی را می دیدم به رسم و عادت دیگران نبودند آنها استوار و سرافراز با لبانی غنچه شده از شادی ،خالق خود را سپاس می گفتند

 

 

 و عالم هستی را به نظاره نشسته بودند .اینجا بود که فهمیدم تا کنون من چقدر باید خجل می بودم و نبودم ،شرم و حیا را ازین لاله ها آموختم ،در هنگام غفلت پرده دری نمی کنند و از کرده خود پشیمانند .به یاد تمدن و جماعت انسانی افتادم که با وجود این همه بی حرمتی به نقاش عالم هستی باز از کرده خود پشیمان نیستند ،ولی در این بین عده ای مانند آن چند لاله هم هستند و می خواهند خود را از قید و بند ساختگی این تمدن رهائی بخشند و شاد و سربلند در مقابل رب خود حاضر شوند ،و اما چه سخت است پاره کردن این بندها... افکارم را منسجم کردم و تصمیم گرفتم برای اندک زمانی خودم را از این جماعت دور کنم .

.بر بلندای ،دور از غوغای نامحرمان باد صدای محرمان را به گوشم می رسانید . صدای محرمی که از غافله جا مانده بود ،صدای گریه عاشقی که از فراق یارش ناله سر داده بود ،اما از همه این صداها زیباتر صدای سوز باد بود ،گویا او نیز غمی در دل داشت! باد در این زمان خنک و بود و جلا می داد ،روحم را قلبم را ...

روز به میانه رسیده بود و وقت صدا زدن دوست ،از اشکی که از سخره سخت روان بود خود را تطهیر نمودم ،زیر سایه درختی پیر و رنجور که ناظر بر گذر سالها عمر و رهگذرانی چون من بود ،قامت عشق بستم...

درخت در دل خود حرفها برای گفتن داشت ،در گذر عمر خود چه سایه ها بخشیده بود و از پاره تن خود چه گرماها بخشیده بود ،سایه بخش تن خسته برزگری در تموز و گرما بخش دستان جا مانده ای در زمستان ،گاهی درخت پیر را غمگین می دیدم و می گفت که همه کسانم رفتند و دوباره به جان خاک برگشتند و من تنها مانده ام ،گفتم که این رسم روزگار است . و اندک زمانی دیگر وقتی که باد دستان لرزان او را تکان می داد ،شاد می شد ،گوئی که باد در گوش او نجوائی سر می داد و از محرمی برای او خبر می آورد ،نخواستم خلوت و شادی او را بر هم زنم ،به آرامی از سایه او دور شدم و خودم را به دست باد سپردم ،گویا که او این سرزمین را بخوبی می شناخت ،مدتی گذشت بر دامنه سخره هایی بلند و در انبوه درختان بلوط و ارجن ، فرشی از گل های رنگارنگ و علف های شبنم زده بر درختی افتاده از جفای آدمیان تکیه زدم ، این درخت افتاده در خاک به نظر آشنا می آمد ،پی بردم که او از بستگان آن درخت فرطوط کنار چشمه بود ،که اکنون چنین بی رمق بر خاک افتاده ،و زمین داشت امانت خود را پس می گرفت ، این درخت زمانی مغرورانه در برابر خشم باد و تندی گرمای خورشید و سختی سرمای برف ایستاده بود و بر بوته های کنار خود فخر می فروخت اما الان داشت کم کم خاک گل کوزه گری می شد ... و اینجا بود که پی بردم جوانی و شادابی و غرور ناشی از آن چند صباحی بیش دوام ندارد ... به هر جا می نگریستم در حرکت و تب تاب بودند می خواستند تا فرصت هست به هدف برسند ،از هر کجا صدایی می آمد ،صدای نغمه بلبلی ،صدای ریزش سنگریزه بعد از پرواز پرنده بر روی سخره ای ، شکسته شدن شاخه خشکی بر اثر فشار باد ،همه چیز در نهایت زیبائی خود بود . بی اختیار از این همه عظمت خداوند اشک از دیدگانم جاری شد ... صدائی از همه نزدیکتر بود و آشناتر ،بیشتر گوش دادم ،خیلی نزدیک بود انگار از درون خودم صدا می آمد ،گفتم تو کیستی ؟ جوابم را با اکراه داد :من ناله وجدان تو هستم ،من صدای فریادهای روح تو هستم ،من صدای فطرت پاک تو هستم ...اضطراب سراسر وجودم را لرزاند ،انگار سرد و منجمد شدم ،... به خود آمدم که دیدم بر زبانم "سبحان ا... و الحمد لاا... و لا اله الا ا... و ا... اکبر "جاری است و اشک شوق از دیدگانم جاری ، لحظه دعا بود ؟چه عظمتی ،چه شکوهی ،باد دوباره مرا خواند و گفت وقت رفتن از این دیار است . باید پیامی را برسانم ،نمی توانستم از این همه زیبائی ،وحدت ،یک رنگی جدا شوم ،باید رها می کردم و دوباره در زمانه دوروئی و نیرنگ خودم را به دست پیامهای باد که از سوی جان بخشم می رسید می سپردم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 11:19 PM  توسط یوسف  | 

اين حرف استاد منو بدجوري به فکر برده :

دلا بايد دهان را بسته داري

دلا باید تن را خسته داري

دلا باید دل را شکسته داري

که آدمي را دهان بسته بايد و تن خسته و دل بشکسته :

وقتي در معناي اين جمله ها مي انديشم و از سوي ديگر به گذشته مي نگرم ،ازيک جهت افسوس مي خورم و از نگاهي ديگر شادمان مي شوم .افسوس اين را مي خورم که چرا در برابر حرفهاي لغو ديگران خموشي در پيش نگرفتم و لااقل آنطور که مي خواستم عمل ننمودم ،در محيطي وارد شده ام که گفتن و شنيدن هجويات براي آنها عادت و بلکه نوعي سرگرمي خوشايند شده است ،حرفهاي آنها را متوجه نمي شوم و از همه مهمتر آنها عالم مرا درک نمي کنند .مانده ام که چگونه رفتار کنم!

دوباره به گذشته و حال خود مي نگرم ،در انجام کارها بسيار جدي بوده ام و کار کردن را بهترين را براي دور ماندن از افکار مزاحم مي دانستم ،تا آنجا که روزنه اي براي فرار از کار براي خود نمي گذاشتم  و کار را هم براي خوشايند حق تعالي انجام مي دادم ،کار ،مطالعه ،هنر بهترين سرگرمي من بوده اند اما مي دانم که کار و هنر را تا زمان خاصي مي توانم بدين گونه ادامه دهم پس تا فرصت دارم در کسب مهارت در آنها مي کوشم .

اما اين سه مورد فقط براي دنياي من کفايت مي کرد و در نهايت خود سکوئي براي رسيدن به ماوراء ،نقش عبادت را مهمتر مي دانستم و خداوند را شاکرم که توفيق عبادتش را نصيب من نمود . کار و عبادت باعث خستگي تن و دور ماندن از هر چه غير اوست برايم شده .

اما دل بشکسته  ،به چه روشي مي شود هميشه دل را شکسته داشت ؟ سکوت در مقابل سرزنش ها ،طعنه ها و بخصوص حرفهاي گزاف ديگران ،در اين حالات انسان هر چه بگويد ره به جائي نمي برد پس بهترين راه سکوت است و سکوت و حاصل اين سکوت شکستن دل و بدست آوردن حال خوش است ...

بايد بيشتر تلاش نمایم ،شما چطور؟

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 11:11 PM  توسط یوسف  |