تبليغاتX
بهتر ببین
آنچه ذهنم را بازي مي دهد
اين كودكان ديروز و اين پيران فردا همگي  يكصدا ،چه بانگي سر مي دهند؟

شنيدم كه مي گفتند .

"اين انقلاب خونبهاي شهيدان است" ،"اي رهبر آزاده ،آماده ايم آماده" ،"انرژي هسته اي حق مسلم ماست" ، ...

مگر چه كساني در كمين نشسته اند؟ و چه مي خواهند از ملت ما بگيرند؟...

راهپيمائي 22 بهمن شهر ايلام

راهپيمائي 22 بهمن شهر ايلام

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 12:41 PM  توسط یوسف  | 

كوچيك كه بودم همه چيز رو با احساس و عاطفه ام درك مي كردم و مي پذيرفتم .احساس و عاطفه اي كه در وجود هر كودكي مي شد يافت ، زلال و بدون ناخالصي .
بزرگتر كه شدم تو بعضي كارها عقل رو هم به بازيهام راه مي دادم ،گذشت و گذشت تا اينكه براي بعضي كارها و تصميم ها ديگه نه از دست احساس و نه ،عقل كاري ساخته بود به همين راحتي نمي تونستم چيزي رو بپذيرم و گاهي اوقات خواسته و ناخواسته به انكار روي مي آوردم .
نزديك به دو سال در اين وضعيت بودم دلم از همه چيز گرفته بود ،مهمترين اتفاق برايم پيدا كردن اين سوال بود كه چه كسي مرا در درك عقل و احساس ياري نمود؟ احساس و عقل را از موهبتهاي خداوند مي دونستم برا همين دست نياز را به درگاه او دراز كردم و خداوند در اجابت درخواست من عشق را به من هديه داد . اينجا بود كه داشتم چيزهائي رو متوجه مي شدم ،معناي تكامل را داشتم مي فهميدم . چند صباحي ديگر با سه خصلت احساس ،عقل ،عشق سپري نمودم ،روزهاي خوشي بود اما خيلي سخت تر از گذشته ،عشق آدم رو پابست مي كرد ،دلهره ،ترس ،ترديد از ،رسيدن و يا از دست دادن ،ديگه حال برام معنا نداشت ،چشم به آينده داشتم و دوام .اينجا بود كه خداوند محبت را بر قلب من نشاند و مرا از منيت ها دور ساخت ،دلهره ها و ترديد ها به خاطر خودخواهي بود عشق را براي خودم مي خواستم .. اما ديگر خبري از من نيست ...

محرم ايلام

ايام محرم ايلام

ايام محرم ايلام

ايام محرم ايلام

ايام محرم ايلام ايام محرم ايلام
ايام محرم ايلام

ايام محرم ايلام

به نظر شما چه چيزي اين بچه ها رو تو اين هواي سرد و باروني به خيابون كشونده ؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 5:19 PM  توسط یوسف  | 

             

۲۴ روز ...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 8:45 PM  توسط یوسف  |