تبليغاتX
بهتر ببین
آنچه ذهنم را بازي مي دهد
سلام دوستان

۲۳ سال از عمرم گذشت. مثل اينكه همين دو سه روز پيش بود كه كلاس اولي شدم، مدرسه رفتن ما هم جالب بود. زير چادر درس مي خونديم. آخه آنموقع زمانه دفاع از مملكت بود . ما هم آواره كوه و كمر. با همه سختيها و خوشيها گذشت مثل باد.

از گذشته خودم راضي نيستم. موفق نبودم. به آينده چشم دوختم ولي آينده رو هم روشن نمي بينم. معلوم نيست چند صباحي ديگر بر روي اين كشتي سوار باشم. سر منزل رو هم كه گم كردم....

اگه خودم ناخدا باشم. يه مشكل دارم و اگه هم سكان رو به ديگران بدم ،مشكل دو صد چندان...موندم هاج واج در اين برهوت زندگي...

به نظر خودم از زندگي چيزي نصيبم نشده جز هجران كه آنهم ...

            اي كه گفتي عشق را به هجران درمان كرده اند

                                                          كاش مي گفتي هجران را چه درمان كرده اند

 سه شنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۳۸۴ روز شمار سالي ديگر برايم آغاز مي شود.از خدا مي خواهم بتونم از اين سال استفاده خوبي داشته باشم. و مهمتر از همه براي جامعه مفيد باشم. تا خدا چه خواهد؟

شما برام دعا كنيد

                        

و اين رو هم از طرف شما مي زارم.

!Happy Birthday To You

!happy Birthday To You

!Happy Birthday, Dear yousof

 !Happy Birthday To You

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1384ساعت 2:26 AM  توسط یوسف  | 

خيلي دلم گرفته بود. تو اين چند وقت اصلا احساس آرامش نداشتم. دلم از همه جا بريده ،از نامرديهيا و دورويها به تنگ آمده بودم .اما اميد رو از دست ندادم.

تا اينكه امروز يكي از بهترينها رو ديدم. همه غم و قصه ها از دلم رفت. اما غروب جمعه اي باز هم دلم آرام و قرار نداشت.

نمي دونم چرا جمعه ها اينقدر غروبش گرفته است.شايد به خاطر كدري دلم باشه كه دلبر واقعي رو از ياد برده....

من براي همه نسخه مي پيچم و لي نمي دونم چه كسي مي خواد براي من نسخه بپيچه؟؟؟

تا سخني ديگر

بدرود

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اردیبهشت 1384ساعت 9:30 PM  توسط یوسف  |