تبليغاتX
بهتر ببین
آنچه ذهنم را بازي مي دهد

نوروزتجديد خاطره ي بزرگي است : خاطره ي خويشاوندي انسان با طبيعت. هر سال ، اين فرزند فراموشكار كه ، سرگرم كارهاي مصنوعي و ساخته هاي پيچيده ي خود ، مادر خويش را از ياد مي برد ، با يادآوري وسوسه آميز نوروز ، به دامن وي باز مي گردد و با او ، اين بازگشت و تجديد ديدار را جشن مي گيرد.

نوروز _ اين پيري كه غبار قرنهاي بسيار بر چهره اش نشسته است _ در طول تاريخ كهن خويش ، روزگاري در كنار مغان ، اورداد مهرپرستان را خطاب به خويش مي شنيده است ، پس از آن ، در كنار آتشكده هاي زردشتي ، سرود مقدس موبدان و زمزمه هاي اوستا و سروش اهورا مزدا را به گوشش مي خوانده اند ، از آن پس با آيات قرآن و زبان الله از او تجليل مي كرده اند و تا كنون مردم ايران زمين با اين زبان او را پاس داشته اند.

اين پير روزگار آلود ، كه در همه ي قرن ها و با همه ي نسل ها و همه ي اجداد ما _ از اكنون تا روزگار افسانه اي جمشيد باستاني – زيسته است و با همه مان بوده است ، رسالت بزرگ خويش را ، همه وقت ، با قدرت و عشق و وفاداري و صميميت انجام داده است.

و ما ، در اين لحظه ، در اين نخستين لحظات آغاز آفرينش ، نخستين روز خلقت ، روز اورمزد ، آتش اهورائي نوروز را باز مي افروزيم و در عمق وجدان خويش ، به پايمردي خيال ، از صحراهاي سياه مرگ زده ي قرون تهي با اين دعا :

يا مقلب القلوب و الابصار

 يا مدبر الليل و النهار

 يا محول الحول و الحوال

حول حالنا الي احسن الحال

 مي گذريم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1383ساعت 10:5 AM  توسط یوسف  | 

دوستان دیشب داشتم کتاب می خوندم ،تلوزیون هم روشن بود . در عمق مطالب کتاب گم شده بودم.که یهو یه جمله از گوینده تلوزیون مرا از حال و هوای مطالعه خارج کرد. ناخداگاه این جمله توجه من رو به خودش جلب کرد.
از دیشب تا حالا این جمله داره با ذهنم بازی می کنه، و آن گفتار این بود.

احترام به نفس.

همه شما در مورد اعتماد به نفش شنيدين. آما تا حالا براي نفستون احترام قائل شدين ، چطور مي شه يه فرد براي نفسش احترام قائل بشه.

می خوام نظر شما رو در این مورد بدونم.

پیشاپیش از نظرات شما ممنونم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1383ساعت 4:49 PM  توسط یوسف  | 

سلام دوستان عزیز ‏

همه ما روزی بر سر کلاس درس نشسته و یا اینکه هم اکنون نیز از این موحبت الهی بهره مندیم ،در دو وجه آن یا ‏معلم و یا شاگرد.‏
چه تعداد از شما تجربه معلمی رو دارید. آیا تا به حال خودتون رو در این جایگاه قرار دادین. و یا اینکه در حسرت ‏دوری از کلاس درس و استاد و همکلاسیها نشسته این.‏
یادمه موقعی که دبستانی بودم ،یه مدرسه راهنمائی کنار دبستان ما بود. همیشه چند دقیقه قبل از اینکه مراسم ‏صبحگاه ،یا اگه شیفت ظهری بودیم قبل از رفتن به کلاس یه چند دقیقه ای رو به مدرسه راهنمائی می رفتم.‏
از بچه های راهنمائی و جو کلاسهای آنها ،از معلمهای آنها یه ذهنیت جالبی داشتم.‏
آنها رو منظبط و درسخون ،معلمها رو سخت گیر و در عین حال دوست داشتنی می دیدم. به این مقطع که رسیدم ‏،دیدم نه بابا وضع مثل دبستان هستش ،بچه ها شلوغ ،از درس و مدرسه گریزان ،به اسطلاح جون معلمها رو به ‏لبشون می رسوندیم.‏
یاد شیطونیهای قدیم با بچه ها که می افتم ،حاضرم همه چیزم رو بدم تا چند لحظه ای آن جو رو دوباره بدست بیارم
‏ دبیرستان و پیش دانشگاهی ، و دانشگاه هم به همین منوال گذشت.‏
دو سه باریه توفیقی دست داده که بتونم اندوخته ناچیزم رو در اختیار دیگران قرار بدم ،اکثرا میانسال و جوان ‏تحصیلکرده ، از دیپلمه تا دکترا ، در بین آنها بوده و هست ، دانشجو ،کارمند ، مهندس ،پزشک .‏
یادمه قبل از اینکه اولین جلسه کلاس رو برم ، تو ذهنم این تجسم رو داشتم که الان به خاطر سن و سال و ‏تحصیلاتی که دارن ،در زمینه حفظ نظم کلاس و توجه آنها به کلاس مشکلی نداشته باشم. همه منظبت و طالب ‏علم.‏
جلسه اول و دوم بیشتر کلاسها خو ب پیش می رفت ،اما جلسات بعدی چشمم روز بعد نبینه با شیطنتهای شاگردهام ‏روبرو شدم ،مثلا
در آوردن کابل موس کامپیوتر شاگردهای پشت سری ،زنگ زدن به موبایل بغل دستی ،متلک پروندن به بعضی ‏های دیگه بخصوص خانمها به آقایون و بالعکس ، یا اینکه یکی رفته یه صفحه حفظ کرده حالا هی می یاد پزش ‏رو به همشاگردیها یا به من می زنه و هی ایراد از همه می گیره (البته ماهم بعضی وقتها بی نصیب ‏نبودیم).‏
برام خیلی عجیب و در عین حال جالب بود. که نه بابا این ویروس شیطنت ربطی به سن و سال نداره ،حال و هوای ‏سر کلاس تو هر سنی که باشی باز هم آدم رو به شیطنت وادار می کنه .‏
بعضی وقتها فکر می کنم واقعا استاد های ما صبر ایوب داشتن که تونستند ماها رو تحمل کنن ،واین که تدریس و ‏کار معلمی یه کار واقعا مشکلیه ،و در عین حال دوست داشتنی ،جذاب.‏
بی جهت نگفتن (معلمی شغل انبیاست) ،شیوه آنها صبر در مشکلات ،تلاش برای از بین بردن جهل ،...‏
برای همه اساتید عزیزم دعای خیر دارم ،و الان بیشتر قدر زحمتهای آنها رو می دونم.‏

با تشکر از حوصله ای که واسه خوندن این مطلب به خرج دادین.‏
لطفا من رو از نظرات خودتون بی نصیب نزارین
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1383ساعت 7:41 PM  توسط یوسف  | 

سلام دوستان
چند وقتیه که دستم به قلم نمی ره ،نمی دونم که در مورد زندگی و حواشی آن چقدر فکر می کنید. امروز تصمیم ‏گرفتم براتون چند خط در مورد بهتر زنگی کرد بنویسم.‏
این نوشته ها از( گابریل گارسیا مارکز)است . افکارم را نزدیک به نوشته های ایشون دیدم. امید وارم که شما ‏هم آن ها رو در زندگی بکار ببرین.‏

‏1.‏ دوستت دارم ،نه به خاطر شخصیت تو بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم

                                    ‏

‏2.‏ هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد ،و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.‏
‏3.‏ اگر کسی تو را آنطور که می خواهی دوست ندارد ،به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ‏ندارد.‏
‏4.‏ دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ،ولی قلب تو را لمس کند.‏
‏5.‏ بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.‏
‏6.‏ هرگز لبخند را ترک نکن ،حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.‏
‏7.‏ تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ،ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.‏
‏8.‏ هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند ،نگذران.‏
‏9.‏ شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را ،به این ‏ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکرگزار باشی.‏
‏10.‏ به چیزی که گذشت غم نخور،به آنچه پس از آن می آید لبخند بزن.‏
‏11.‏ همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند ،با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش ‏که به کسی که تو را آزرده ، دوباره اعتماد نکنی.‏
‏12.‏ خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی ،قبل از آنکه شخص دیگری را ‏بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.‏
‏13.‏ زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار ،بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری.‏

به امید موفقیت شما در زندگی.‏
منتظر نظرات شما هستم.‏

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1383ساعت 6:26 PM  توسط یوسف  |