|
|
|
|
|
نوروزتجديد خاطره ي بزرگي است : خاطره ي خويشاوندي انسان با طبيعت. هر سال ، اين فرزند فراموشكار كه ، سرگرم كارهاي مصنوعي و ساخته هاي پيچيده ي خود ، مادر خويش را از ياد مي برد ، با يادآوري وسوسه آميز نوروز ، به دامن وي باز مي گردد و با او ، اين بازگشت و تجديد ديدار را جشن مي گيرد. نوروز _ اين پيري كه غبار قرنهاي بسيار بر چهره اش نشسته است _ در طول تاريخ كهن خويش ، روزگاري در كنار مغان ، اورداد مهرپرستان را خطاب به خويش مي شنيده است ، پس از آن ، در كنار آتشكده هاي زردشتي ، سرود مقدس موبدان و زمزمه هاي اوستا و سروش اهورا مزدا را به گوشش مي خوانده اند ، از آن پس با آيات قرآن و زبان الله از او تجليل مي كرده اند و تا كنون مردم ايران زمين با اين زبان او را پاس داشته اند. اين پير روزگار آلود ، كه در همه ي قرن ها و با همه ي نسل ها و همه ي اجداد ما _ از اكنون تا روزگار افسانه اي جمشيد باستاني – زيسته است و با همه مان بوده است ، رسالت بزرگ خويش را ، همه وقت ، با قدرت و عشق و وفاداري و صميميت انجام داده است. و ما ، در اين لحظه ، در اين نخستين لحظات آغاز آفرينش ، نخستين روز خلقت ، روز اورمزد ، آتش اهورائي نوروز را باز مي افروزيم و در عمق وجدان خويش ، به پايمردي خيال ، از صحراهاي سياه مرگ زده ي قرون تهي با اين دعا : يا مقلب القلوب و الابصار يا مدبر الليل و النهار يا محول الحول و الحوال حول حالنا الي احسن الحال مي گذريم. |
||
|
|
|
|
|
دوستان دیشب داشتم کتاب می خوندم ،تلوزیون هم روشن بود . در عمق مطالب کتاب گم شده بودم.که یهو یه جمله از گوینده تلوزیون مرا از حال و هوای مطالعه خارج کرد. ناخداگاه این جمله توجه من رو به خودش جلب کرد. از دیشب تا حالا این جمله داره با ذهنم بازی می کنه، و آن گفتار این بود. احترام به نفس. همه شما در مورد اعتماد به نفش شنيدين. آما تا حالا براي نفستون احترام قائل شدين ، چطور مي شه يه فرد براي نفسش احترام قائل بشه. می خوام نظر شما رو در این مورد بدونم. |
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان عزیز همه ما روزی بر سر کلاس درس نشسته و یا اینکه هم اکنون نیز از این موحبت الهی بهره مندیم ،در دو وجه آن یا معلم و یا شاگرد. چه تعداد از شما تجربه معلمی رو دارید. آیا تا به حال خودتون رو در این جایگاه قرار دادین. و یا اینکه در حسرت دوری از کلاس درس و استاد و همکلاسیها نشسته این. یادمه موقعی که دبستانی بودم ،یه مدرسه راهنمائی کنار دبستان ما بود. همیشه چند دقیقه قبل از اینکه مراسم صبحگاه ،یا اگه شیفت ظهری بودیم قبل از رفتن به کلاس یه چند دقیقه ای رو به مدرسه راهنمائی می رفتم. از بچه های راهنمائی و جو کلاسهای آنها ،از معلمهای آنها یه ذهنیت جالبی داشتم. آنها رو منظبط و درسخون ،معلمها رو سخت گیر و در عین حال دوست داشتنی می دیدم. به این مقطع که رسیدم ،دیدم نه بابا وضع مثل دبستان هستش ،بچه ها شلوغ ،از درس و مدرسه گریزان ،به اسطلاح جون معلمها رو به لبشون می رسوندیم. یاد شیطونیهای قدیم با بچه ها که می افتم ،حاضرم همه چیزم رو بدم تا چند لحظه ای آن جو رو دوباره بدست بیارم دبیرستان و پیش دانشگاهی ، و دانشگاه هم به همین منوال گذشت. دو سه باریه توفیقی دست داده که بتونم اندوخته ناچیزم رو در اختیار دیگران قرار بدم ،اکثرا میانسال و جوان تحصیلکرده ، از دیپلمه تا دکترا ، در بین آنها بوده و هست ، دانشجو ،کارمند ، مهندس ،پزشک . یادمه قبل از اینکه اولین جلسه کلاس رو برم ، تو ذهنم این تجسم رو داشتم که الان به خاطر سن و سال و تحصیلاتی که دارن ،در زمینه حفظ نظم کلاس و توجه آنها به کلاس مشکلی نداشته باشم. همه منظبت و طالب علم. جلسه اول و دوم بیشتر کلاسها خو ب پیش می رفت ،اما جلسات بعدی چشمم روز بعد نبینه با شیطنتهای شاگردهام روبرو شدم ،مثلا در آوردن کابل موس کامپیوتر شاگردهای پشت سری ،زنگ زدن به موبایل بغل دستی ،متلک پروندن به بعضی های دیگه بخصوص خانمها به آقایون و بالعکس ، یا اینکه یکی رفته یه صفحه حفظ کرده حالا هی می یاد پزش رو به همشاگردیها یا به من می زنه و هی ایراد از همه می گیره (البته ماهم بعضی وقتها بی نصیب نبودیم). برام خیلی عجیب و در عین حال جالب بود. که نه بابا این ویروس شیطنت ربطی به سن و سال نداره ،حال و هوای سر کلاس تو هر سنی که باشی باز هم آدم رو به شیطنت وادار می کنه . بعضی وقتها فکر می کنم واقعا استاد های ما صبر ایوب داشتن که تونستند ماها رو تحمل کنن ،واین که تدریس و کار معلمی یه کار واقعا مشکلیه ،و در عین حال دوست داشتنی ،جذاب. بی جهت نگفتن (معلمی شغل انبیاست) ،شیوه آنها صبر در مشکلات ،تلاش برای از بین بردن جهل ،... برای همه اساتید عزیزم دعای خیر دارم ،و الان بیشتر قدر زحمتهای آنها رو می دونم. با تشکر از حوصله ای که واسه خوندن این مطلب به خرج دادین. لطفا من رو از نظرات خودتون بی نصیب نزارین |
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان چند وقتیه که دستم به قلم نمی ره ،نمی دونم که در مورد زندگی و حواشی آن چقدر فکر می کنید. امروز تصمیم گرفتم براتون چند خط در مورد بهتر زنگی کرد بنویسم. این نوشته ها از( گابریل گارسیا مارکز)است . افکارم را نزدیک به نوشته های ایشون دیدم. امید وارم که شما هم آن ها رو در زندگی بکار ببرین. 1. دوستت دارم ،نه به خاطر شخصیت تو بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم 2. هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد ،و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.
|
||