سلام دوستان یه چند وقتیه به خاطر امتحانات و نوشتن یه پروژه و مشکل های دیگه نتونستم چیزی بنوییسم. ذهنم گرفتار مسائل حاشیه ی شده بود.الان جمعه هستش و با این هوای گرفته آمده بودم سیستمهای کافی نت رو سروسامون بدم که نشد .
جاتون خالی چند وقت پیش جشن ازدواج دانشجویی دانشگاه دعوت شده بودیم .مراسم نسبتا خوبی بود همه شاد شاد ،از اینکه می دیدم خیلی از دوستام پیوندشون رو جشن گرفتن و در زندگیشون به یه نقطه مشترک رسیدن خوشحال بودم ، و از سوی دیگه به آینده چشم امید داشتم ، موندم سرنوشت دوست داشتنامون به کجا ختم می شه این روزها مد شده یکی رو مثل یه رمان می خونی ، و از طرف دیگه انرو مثل یه داستان نیمه تموم رها می کنی ... این تقدیر زندگی یا یه هوس ... هدفمون از خوندن این داستانها چیه. چرا صفحه اول دفتر دل یکی رو باز میکنیم (و یا بالعکس) و آن رو تا آخر تموم نمی کنیم. بعضی وقتها هم پیش میاد برای یکی تو دفتر دلت یه صفحه باز می کنی ، خیلی تلاش می کنی این برگه اخرین صفحه نباشه ، بناچار براش یه صفحه سفید می زاری ...
هر چه تو زندگی جلوتر می ری وقتی می خوای به گذشته ها نگاه کنی ، آن صفحه رو می بینی و در حسرت این می مونی که چرا آن رو از لحظات شیرین پر نکردی و یا اینکه از فرصت ها رو غنیمت نشمردی....

یادمه خیلی وقت پیش احساسم رو از طریق این عکس برای یکی بیان کردم ، حالا آن برام یه صفحه سفید شده ، الان دیگه تو این صفحه من فقط دعاهام رو براش می نویسم و هرچند وقت یه بار یه سطر به آن اضافه می کنم. از خدا می خوام سطرهای این صفحه هیچ وقت تموم نشه تا ...