تبليغاتX
بهتر ببین
آنچه ذهنم را بازي مي دهد
شیوه انجام گفتگوهای متداول ما بیشتر به یک بازی تنیس روی میز شبیه است. بسیاری از ما در مکالمه هایمان ،به جای آن که اول فکر کنیم طرف مقابلمان چه می گوید و هدفش از برقرای ارتباط با ما چیست ،سعی می کنیم تفکر و قصد خودمان را با جملاتی به زبان بیاوریم و حتما پاسخی به کلام او داده باشیم . بدین ترتیب نهایت تلاش ما این است که به توپ ارسالی او تنها ضربه ای بزنیم و چه بسا توپ بر اثر ضربه به زمین بیفتد (یا کلام او به گوش ناشنوا برسد): چرا که ما آماده حرف زدن بوده ایم ،نه گوش دادن.
باید بدانیم نمی توان در یک زمان واحد ،هم شنید و هم حرف زد . یک واکنش حساب شده هنگام چنین گفتگوهایی ،این است که فضا را آرام کنیم و با یک ضربه آرام و حساب شده به توپ ،از بازیکن روبرو بپرسیم ((چرا این پرسش را کردی؟)) یا (( چه جالب! ممکن است در این مورد بیشتر توضیح دهی .))


+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1383ساعت 4:11 PM  توسط یوسف  | 

شما ئی که این نوشته رو می خونید. براتون پیش آمده که با یه جمعی یه چند وقتی رو گذرونده باشید.

و با این جمع انس گرفته ، این جمع ها می تونن بچه های یه کلاس ( درسی ، ورزشی ، هنری ) یا حتی و قتی که یه اردو رفته باشین، باشند.

بعضی وقتها هم رابطه های عاطفی، و احساس وابستگی بین افراد بوجود می یاد ....

جمعه ۱۸/۱۰/۸۳ ساعت ۵ عصر رو من هیچوقت از یاد نمی برم ، روزی که به تقدیر زمانه  LINKاحساس خیلی ها تو کلاس پایگاه داده  DISCONNECT شد.خیلی وقتها پیش فکر می کردم دوست داشتن معلم فقط مال دوره ابتدایی و راهنمایی هستش!

اما جمعه یه حال دیگه ای داشتم ، نتنها من بلکه بیشتر بچه های کلاس ، یه دلهره برای جدایی یه چیزهایی شبیه جلسه های آخر ترم، اما این آخر ترمی با همه ترمهای دیگه فرق می کرد برای بعضی ها آخرین ساعت سر کلاس نشستن دانشگاه ، بعضی ها هم  تو فکر نقشه کشیدن برای ادامه تحصیل ، بعضی ها هم  ... اما یه سری از دانشجو ها هم  که با دکتر خیلی انس گرفته بودن ... بعضی ها هم  اما من چند فکر اول رو با هم داشتم .

به رسم یادبود و سپاسگزاری از دکتر زارعی با کمک بچه ها براشون یه لوح تقدیر و یه شاخه  تهیه کرده بودیم.

چند تا از همکلاسیهای دختر (که بیشتر از پسرها عرضه به خرج دادن)هم زحمت کشیدن و شیرینی و آب میوه تهیه کردند.

بعضی ها هم که بوی جدایی به مشامشون خورده بود . دوربین آورده بودند.

با چند تا از پدر بزرگهای کلاس صحبت کردیم که لوح رو به استاد تقدیم کنن قبول نکردند ، بالاخره قرعه تقدیر من رو انتخاب کرد.

رفتم جلوی وایت برد ، کلاس هم همه بود با یه صلوات بچه ها رو به سکوت دعوت کردم.

همه ساکت و منتظر ... اما بعضی ها هم سکوتشون سر شار از شلوغی بود ، شروع به صحبت کردم

نمی تونستم احساسم رو بیان کنم ذهنم سرشار از لغت اما زبان توانایی بیان نداشت ، به خوندن متن تقدیر نامه اکتفا کردم

بسم الله النور

درس استاد گر بود از روی محبتی         جمعه به مکتب آورد طفل گریزپای

بیشتر کلاسهای ما در این چند سال روزهای جمعه تشکیل می شد...

دکتر جواب داد !

شما که برای یاد گیری آمده بودید.

کلاس یه هو شلوغ شد...

سر که بلند کردم به بچه نگاه کنم ، اول متوجه دختر ها شدم ، یکی از دختر ها که تو این چند سال با هزار انا انزلنا می شد ازش یه کلمه شنید.

ادای رو در می آورد. یکی هم کنارش  یکی دیگه هم  بالاخره این هم از فوران احساس آنها بود .رو به طرف پسر ها برگردوندم بعضی ها   بعضی ها  و بعضی ها  ...

بعضی ها هم عکس می گرفتن..

ادامه دادم

تقدیر از استاد ......

...

دانشجویان  کامپوتر ورودی 81 دانشگاه آزاد اسلامی واحد ایلام

بعدش هم اول دسته گل و سپس لوح رو ایشون تقدیم کردم.

بچه ها شروع کردن به کف زدن

جناب دکتر هم ابراز محبت کردن، یه تعدادی از بچه ها شروع به پذیرایی ...

بعد از پذیرایی چند تا عکس با هم گرفتیم .

خلاصه خیلی خوش گذشت اما فکر دوری و جدایی از همدیگه و اینکه دیگه نشستن سر کلاس تا یه مدت و آن هم با بعضی ها که خیلی دوستشون داشتم و دارم و بهضی ها که فقط اسمشون دانشجو بود و بویی از رفتار و منش دانشجو نبرده بودند (اما باید با آنها هم بعضی اوقات باید کنار می آمدیم ،شاید عوض می شدند) با بچه ها سر گرم حرف زدن بودیم که دکتر می خواستن برن ، با ایشون خداحافظی کردم و با تعدادی دیگه از بچه ها ...

اما نشد با یه نفر خداحافظی کنم . قبل از من رفته بودن دنبالش گشتم نبود .تو دلم ازش خداحافظی کردم.

تو این سال آخر فقط دلم برای آن تنگ می شد . موفقیت آن تو زندگی برام مهمه!

بالاخره این دوران هم بسر شد

اما این چند بیت حاصل این چند سال دوران دانشجویی منه:

نبسته ام به کس دل

                           نبسته کس دل به من

                                                        چو تخت پاره بر موج

                                                                                    رها، رها ،رها من

زمن هر آنچه او دور

                         به دل زسینه نزدیک

                                                  به من هر آنچه نزدیک

                                                                               از او جدا جدا من

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1383ساعت 6:40 PM  توسط یوسف  | 

امروز عصر که داشتم جزوه مباحث ویژه رو مرور می کردم تا پروژه ای که دکتر داده بودن بنویسم .

در کنار چند تا از برگه ها شعرهایی رو از حافظ (ره)حاشیه نویسی کرده بودم حیفم آمد که آنها رو تو وبلاگ ننویسم.

این ابیات رو به تناسب بعضی اتفاقهایی که برام افتاده بود یادداشت کرده بودم.

در نهانخانه عشرت صنمی خوش دارم

                                                 کز سر زلف و رخش.لعل در آتش دارم

عاشق و رندم می خواره به آواز بلند

                                                وین همه منصب از آن حور پریوش دارم

 

*****************************************

خوشا عشق و خوشا عهد خوش عشق

                                                   خوشــا آغــاز ســـوز آتــش عشــق

اگــــــر چـــه آتـــش اسـت و آتـش افــروز

                                                 مبادا کم که خوش سوزیست عشق

   

***************************************

از شعله عشق هر که افروخته نیست

                                               با او سر سوزنی دلم دوخته نیست

گر سوخته دلـی نعـی زما دور که مـا

                                              آتش به دلی زنیم کو سوخته نیست

 

***********************************

عاشقـی را شـرط تــنها ناله و فریــاد نیست

                                                   تا کسی از جـــان شیرین نگـذرد فرهـــاد نیست

تا نشد رسوای عالم کس نشد استاد عشق

                                                        نیم رسوا عاشق اندر ذن خود استاد نیست

 

*************************************

زاهد بودم و ترانه گویم کردی

                                     سرفتنه بزم و باده جویم کردی

سجاده نشین باوقـاری بودم

                                     بازیـچـه کـودکان کـویـم کــردی

**************************************

هر کس را نتوان گفت صـاحبنظر است

                                               عشقبازی دگر و نفس پرستی دگر است

آدمی صورت اگر دفع کند شهوت نفس

                                               آدمی خوی شود. ورنه همان جانور است

*************************************

یارب به کمند عشق پابستم کن

                                         از دامن غیر خود تهـی دستم کن

یکباره ز اندیشه عقلم برهان

                                         وز باده صاف عشق سرمستم کن

*************************************

و این هم عاقبت ما اگر عشقمون دنیایی باشه....

جوانی گفت پیری را چه تدبیر                که یار از من گریزد چون شوم پیر

جـوابـش را داد پیر نغـز گـفـتار                که در پـیری تو هم بـگریزی از یـار

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1383ساعت 7:8 PM  توسط یوسف  | 

من سعی می کنم!

دلم را با عشق

 چشمم را با اشک

کلامم را با سخن زيبا

کارهايم را با توکل

دستهايم را به سخاوت

عصبانيتم را با صبر

خود خواهيم را با فروتنی

تميز کنم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1383ساعت 7:11 PM  توسط یوسف  | 

وهم

جهان، آلودة خواب است.

فرو بسته است وحشت در به روي هر تپش، هر بانگ

چنان كه من به روي خويش

در اين خلوت كه نقش دلپذيرش نيست

و ديوارش فرو مي خواندم در گوش:

ميان اين همه انگار

چه پنهان رنگ ها دارد فريب زيست!

 

شب از وحشت گرانبار است.

جهان آلودة خواب است و من در وهم خود بيدار:

چه ديگر طرح مي ريزد فريب زيست

 

در اين خلوت كه حيرت نقش ديوار است؟

 

-----------------------

با مرغ پنهان

حرف ها دارم

با تو اي مرغي كه مي خواني نهان از چشم

و زمان را با صدايت مي گشايي!

 

چه ترا دردي است

كز نهان خلوت خود مي زني آوا

و نشاط زندگي را از كف من مي ربايي؟

 

در كجا هستي نهان اي مرغ!

زير تور سبزه هاي تر

يا درون شاخه هاي شوق؟

مي پري از روي چشم سبز يك مرداب

يا كه مي شويي كنار چشمة ادراك بال و پر؟

هر كجا هستي، بگو با من.

روي جاده نقش پايي نيست از دشمن.

آفتابي شو!

رعد ديگر پا نمي كوبد به بام ابر.

مار برق از لانه اش بيرون نمي آيد.

و نمي غلتد دگر زنجير طوفان بر تن صحرا.

روز خاموش است، آرام است.

از چه ديگر مي كني پروا؟

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1383ساعت 10:25 PM  توسط یوسف  | 

شما هم به  تجربه من دست يافته ايد؟

      در زندگي انسان رفتارهاي مثبت و منفي وجود دارد، كه بر اساس آن عوام و حتي نزديكان در مورد او قضاوت مي كنند. صحيح يا ناصحيح بودن اين قضاوت را چه معياري تعيين مي كند و چه كساني‌؟

      چه بسياري از اين رفتار  بدون غرض، و از روي اشتباه و يا عدم آگاهي از يك موضوع ،  يا حتي  نتيجه تاثير آني محيط (پديده هاي اجتماعي،جمع دوستان) بر رفتار او هستند.

     بسيار اتفاق افتاده است كه در جمع دوستان در مقابل حرفهاي گفته شده ، يا اعمالي كه از آنها سر زده ، موضعي اتخاذ كرده ايم كه بعد ها از عواقب مثبت و  يا سوء آن در رنج بوده ايم.

    رنج ما هم بيشتر از بابت ديد فكري است كه  نسبت به ما پيدا كرده اند. اگر اين ديد از سوي افرادي باشد كه نسبت به آنها درگيري فكري كمتري داريم، پذيرفتن آن دشوار نيست .

اما هميشه بدين صورت است؟

     وقتي كه اين ديد فكري از سوي فردي كه به او وابستگي فكري داريم ، بيشتر دوستان نزديك (دختر ، پسر) ، افراد خانواده باشد، پذيرش آن و همچنين تلاش براي زدودن اين ديد انسان را به كلنجار با خودش مي كشاند . احساس بدبيني به خود و ديگران در او بو جود مي آيد. و اگر اين استكاك فكري در مسير درستش هدايت نشود، چه بسا سرنوشت زندگي فرد را به مختاره بياندازد. اينجاست كه فرد براي رسيدن به ديواري به اندازه اعتماد تلاش خود را مي نمايد.

اما اين تلاش چه اندازه ثمر مي بخشد؟

     سوالي است كه براي  رسيدن به جواب آن بايد ،ديواري به نام بي اعتمادي را از بنيان ويران كنيم.و اين ميسر نمي شود مگر در كنار زدن، سايه هاي شومي كه بر فضايل اخلاقي طرفين غبار نشانده است. چرا اصلا بي اعتمادي  بوجود آيد، مگر دوستان اظهار شناخت از همديگر ندارند ؟، نمي دانم شايد هم ما فقط اداي شناختن همديگر را داريم. و فرصتي را پيش نياورده ايم كه آئينه دلهايمان را روبروي يكديگر قرار دهيم.

...

جگونه  مي توان حس زيباي در كنار هم بودن را دوباره چشيد؟

چگونه مي شود آرامش حاصل از احساس امنيت در كنار هم بودن را لمس كرد؟

 چگونه مي توان خاطرات زيباي گذشته را بر ورق ذهن نقاشي كرد؟

نمي دانم كه آيا احساسم ،عملم  ، توانايي مرور اين همه را دارد؟

...

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1383ساعت 10:15 PM  توسط یوسف  | 

چون سبوي تشنه

از تهي سرشار

                    جويبار لحظه ها جاري است

   چون سبوي تشنه كاندر خواب بيند آب ،وندر آب بيند سنگ

دوستان و دشمنان را مي شناسم من

                                    زندگي را دوست مي دارم

 

    مرگ را دشمن

 

واي ! با كه بايد گفت اين ؟ من دوستي دارم

كه به دشمن خواهم از او التجا بردن

جويبار لحظه ها جاري است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1383ساعت 6:52 PM  توسط یوسف  |